شمارهٔ ۷۰ - شاه حریص ترجمهٔ یکی از قطعات فرانسه
پی چیست این ساز و برگ نبرد؟هم این کشتی وییل جنگی و مرد
به«پیروس» گفت این، یکی هوشیارکه همراز او بود و آموزگار
سوی روم خواهم شدن، گفت شاهبدانجا که جویندم از دیرگاه
چرا گفت، گفت از پی گیر و دارستودش خردمند آموزگار
که این رای رائی است با دستگاهسکندر سزد کرد این یا که شاه
چه خواهیم کردن چو شد روم راستبگفتا همه خاک لاتن ز ما است
خردمند گفت اندرین نیست شککه آن جمله ما را بود یکبهٔک
دگر کار کوته شود؟ گفت نه!به سیسیل از آن پس درآرم بنه
همین کشتی و لشکر بیشماردرآید «سراکوش» را برکنار
دگرکارگفتا تمام است؟ گفتنه زآنروکه با آب و بادیم جفت
همانگه بسنده است بادی بگاهکه تا خاک « کارتاژ» باز است راه
کنون، گفت بر بندگان شه، درستکه ما جمله گیتی بخواهیم جست
برانیم تا دامن قیروانبه صحرای «لیبی» و ریگ روان
به مصر و حجاز اندر آییم تنگوز آن پس بتازیم تا رودگنگ
چو ازگنگ بگذشت یکران ماشد آن مرز و بوم نوین زان ما
بپیچیم از آن پس به تورانزمینز جیحون برانیم تا پشت چین
چو این نیمه بخش جهان بزرگدرآمد به فرمان شاه سترگ
به دستور ما گشت کار جهانچه فرمان کند شهریار جهان
به پیروزی و شادی آنگاه گفت:توانیم خندید و نوشید و خفت
بدو گفت دستور آزادمردکه این را هماکنون توانیم کرد
نیفکنده پرخاش را هیچ بنبکن هرچهخواهی، که گوید مکن؟
شنیدم که نشنید پند وزیرسوی روم شد پادشاه «اپیر»
شکستی بزرگ اندر آمد بر اویشکسته سوی خانه بنهاد روی
همی خواست گیتی ستاند بهزورکه گیتی کشیدش به زندان گور
نصیحت بسی گفتهاند اهل هوشولی نیست گوش حقیقتنیوش
حقیقت برون از یکی حرف نیستکجا داند آن کز حقیقت بری است
حقیقت به کس روی با رو نشداز این رو سخنها دگرگونه شد
سخن از حقیقت گر آگه شدیدرازی نهادی و کوته شدی
بهار از حقیقت یکی ذرّه دیدبدو باز پیوست و از خود برید
چو از خود رها گشت جاوید شدبدان ذره همراز خورشید شد