شمارهٔ ۶۹ - خرس و امرود
یکی گرسنه خرس در باغ جستمگرمیوه نغزی آرد بدست
به هرسو نگه کرد با حرص وآزیک امرود بن دید رسته دراز
به بالا بلند و به پهلو فراخستبر وکشن برگ و بسیار شاخ
ز هر برگ، رخشان یکی آمرودچو نجم ثریا زچرخ کبود
بجنبید و غرید خرس از شعفبمالید بر خاک هر چار کف
همی جست چابک به ساق درختکه پرچین خارش بدرید رخت
نگه کردکز ساقه تا بیخ شاخهمی خاربن برشده لاخ لاخ
ببسته است دهقان داننده کاربهساق درخت از پی دزد، خار
همه خارها چون سرنیزههاکزان نیزهها کس نگشتی رها
غمی گشتخرس از چنانسختجایبگشت و بلیسید دو دست و پای
برنجید از آن کار، زاندازه بیشولیکن نیاورد با روی خویش
روان کشتازآنباغو با خویش کفتکه رسم بزرگی نشاید نهفت
من این باغ امرود و این بار ترنهادم به وقف مزار پدر
چو بینیش بر خاک ره سوده شدزبانش به خیرات بگشوده شد
کسی چون ز سودی جدا ماندامران سود را ناروا خواندا