گنج

شمارهٔ ۶۴ - رفیق بد

به روزی مبارک ز ماه صیامبه‌خود، خوردن روزه کردم حرام
سحر خوردم و خفت بعد از نمازبپا خاست پایان روز دراز
شدم تا به مسجد نمازی کنمبر پاک یزدان نیازی کنم
ز مسجد مرا دیو کج کرد راهشدم با رفیقی سوی خانقاه
بجای نماز اندر آن قعر تنگزدم بی‌محابا دو قلاج بنگ
وزان جایگه با یکی باده‌خوارکشیدم به میخانه رطلی سه‌چار
شکم خالی و سرپر از دود بنگزد آتش به جان بادهٔ لعل‌ رنگ
رفیقی مقامر کشیدم مهارمرا برد از آنجا به بزم قمار
هرآن سیم کاندر میان داشتمزکف دادم و روی برکاشتم
ز مستی سر از پای نشناختمیکایک زر و سیم درباختم
وز آنجا سوی خانه کردم شتابچپ و راست پوینده‌،‌ سست و خراب
شکم خالی وکیسه پرداختهتن از بنگ و می ناتوان ساخته
پی شب‌ نشینی که معهود بودشدم تا به کویی که ‌مقصود بود
ز دیوارها مشت و سیلی‌خورانزنان خوبش راگه بر‌بن گه برآن
زدم دست تا حلقه بر در زنمکه چون حلقه خمید ناگه تنم
بپیچید پایم به سر حلقه‌وارزدم‌حلقه بر پای‌آن در چو مار
پس ازمن رفیقی به من برگذشتمرا دید و دودش بسر درگذشت
بدان خانه‌ام برد از آن جایگاهبه‌وضعی پریشان و حالی تباه
رفیقان چو نبضم نگه‌داشتندمرا جملگی مرده پنداشتند
پریده رخ و قفل گشته دهاننفس را، ره آمد وشد نهان
بشولیده مندیل و پاره قباوز آب وگل آهار داده عبا
رفیقان به درمان بپرداختندوز افیون دم عیسوی ساختند
پس از نیمه‌شب این تن نیمه‌جانبپا خاست زان معجزآسا دخان
من از ناچرانی به کردار نیجدل کرده با بنگ و افیون و می
عجب‌دارم‌از مرگ بی‌دست‌و پایکِم از پا نیفکند و ماندم بجای
چه‌ سود از پدر درس صوم‌ و صلواهچو بودند یاران به دیگر صفات
رفیق بد و نامد روزگارز بن برکند پند آموزگار
ببین کم‌به‌جان‌وبه‌خون‌و به‌پوستبه یک شب چه‌آمد ازین‌ چار دوست
به جان دارم از یار پنجم سپاسکه‌بردم سوی‌خانه‌بعد از سه‌پاس
چو خواهی بدانی همی راز منببین تا چه مردیست انباز من