شمارهٔ ۶۵ - فرشتهٔ عشق
«اربس» اندر افسانهٔ باستانبه افرشتهٔ عشق شد داستان
چوگلرویو چونشاخهٔ گلبرشکمانی و تیری به چنگ اندرش
شبی بود طوفنده و پر درخشسیاهی و برف اندر آفاق پخش
بناگه در خانهٔ دل زدندبه دیوانگی راه عاقل زدند
دل از جای برجست و در برگشادهمانگه «اریس» اندر آن پرگشاد
دو بال از تف برف گشته دژمدو مژگان ز سرما فتاده بهم
لبانش چو جزع یمانی کبودرخانش چو پیروزهٔ نابسود
ز برف و ز سرما تنی لرزدارچو شاخ گل تازه در نوبهار
بهدل گفت در آنسیاهی همیکه مهمان ناخوانده خواهی همی؟
بدوگفت دل کودکا! اندر آیکه وقف است بر دوستان این سرای
در این برف و سرما کجا بودهای؟که ناخوردهای چیز و ناسودهای؟
لبانت چو جزع یمانی چراست؟رخانت چو یاقوت کانی چراست؟
چرا مژگان را بخم کردهایچرا نرگسان را دژم کردهای
بهدستت چرا هست تیر وکمان؟بترسی مگر از بد بدگمان؟
درین گفتگو تا بهمشکو شدندبهنرمی درآن وبژه پستو شدند
بهپستویکی آتش افروخت دلکه او را برافریشته سوخت دل
دو دستش به گرمی بر آذرگرفتچو شد گرم، خوشطبعیش درگرفت
کجا عشق خوش طبعی آغازدابلا بر دل عاشقان تازدا
خداوند عشق آستین برکشید« کمان را به زه کرد و اندر کشید»
دل از شوخی عشق در تاب شدکه ناگه بر اوتیر پرتاب شد
خدنگی چو الماس افروختهشرارش دل مرد و زن سوخته
خدنگیهمهخواری و رنج و دردگدازندهٔ سرزنشهای سرد
خدنگی همه داغ وهول وبلاهمه اشگ و بیماری و ابتلا
خدنگ«اریس»ازکمان سرکشیدسراپای دل را به خون درکشیدا
خدنگشبهدلخوردوتاپرنشستفرشته بدان خانه اندر نشست
در آن دل مپندار پندار زشتکه دست «اریس» اندر آن مهر کشت
ز قلب کسان قلب شاعر جداستدل شاعر آماج سهم خداست
چو باشد دل شاعری سوختهجهان گردد از شعرش افروخته
به دل برق سوزنده دارم چه باکاگرگفتهٔ من بود سوزناک
دل شاعری چون دل کودکیبرنجد چو در مهرت آرد شکی
دل شاعران چیست؟ دربای ژرف!بر آن دمبدم برق و باران و برف
نیاساید از برق و طوفان دمینه در سور و شادی، نه در ماتمی
دلی با چنین کبر و پهناوریبدست آیدت گر بدست آوری
درآویزی از تار مویی نگوننشانیش چون گل به زلف اندرون
توانی در او دست یازی همیچو طفلان بدو لعببازی همی