گنج

شمارهٔ ۶۰ - آلفته

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۳ بیت
بُد اندر حدود چغاخور، لُریلری غولدنگی‌، چغاله خوری
بدش‌، بختیاری‌وش‌، آلفته‌ناموز آلفتگی بخت یارش مدام
ز نادانی و خست و عشق پیل‌مثل بود در بین ایل جلیل
زنی داشت کدبانو و خوشمزهز جمله جهان عاشق خربزه
ولی دایم از دست شوهر به‌رنجچو گنجینه از دست مار شکنج
خدا داده بودش از آن شوی نیزنر و ماده بس کرهٔ خرد و ریز
یکی سال‌، فالیز لر شد خرابکه آلفته آن را نداد ایچ آب
درآمد پس تیر، مرداد ماهز لر کُرّگان خاست فریاد و آه
زن لر بدوگفت با حال زارچه سازیم امسال بی‌سبز بار
ز تو سر زد ای ابله خر، بزهکه امسال ماندیم بی‌خربزه
خود این‌ سرزنش کار آلفته‌ ساختمر او را بهٔکبار آشفته ساخت
زخاک‌چغاخورچغک‌‌وارجست پیاده سوی اصفهان رخت بست
به خودگفت تاکم کنم قهر زنروم خربزه آرم از بهر زن
به گرگاب رفت و دو روزی بماندوز آنجا به‌سوی چغاخور براند
یکی بار خربوزه همراه داشتز بار گران ناله و آه داشت
به تدبیر خود را سبک‌ بارکردبه هر ده‌قدم یک‌دو خربوزه خورد
نگه‌داشت خربوزهٔ خوب رادرشت ‌و گران‌سنگ و مرغوب را
که گر دین و ایمان من می‌رودوگر جان شیرین ز تن می‌رود
من این آخرین هدیه را پیش زنبرم تا بدانند طفلان من
که‌آلفته را هست‌غیرت‌بسیندارد چو آلفته غیرت کسی
چو شد چند فرسنگ بیرون ز راههوا گشت تفتیده در گرمگاه
اگرچه برونسو سبکبار بودولیک از درونسو پر آزار بود
ز بیم زن ارچه دهان روزه داشتولیکن شکم داغ خربوزه داشت
ازین حال آلفته بی‌تاب شدز تاب حرارت دلش آب شد
نگه کرد خربوزه‌ای دید ترخوش‌اندام و زرّین چو بالشت زر
برآورد چاقو ولی یکه خوردنهیب‌زن اندر دلش سکه خورد
به خود گفت‌: آلفته غیرت‌نمایبه نزدیک مردم حمیت‌نمای
سر و همسرانت همه نام‌جوینگهدار نزدیکشان آبروی
پس آنگاه فکری به مغز آمدشکه ارمان خربوزه آسان شدش
به‌خودگفت یاران سفر می کنندازین راه دایم گذر می کنند
ازین خربزه من ببرّم کمیبه پهنای دینار یا درهمی
کز اینجای چون مردمان بگذرندبر این خوردن خربزه بنگرند
بگویند از اینجا گذشتست خانشود آبرویم فزون زین نشان
سپس حمله‌ورگشت بر خربزهبخورد آنچه‌ را یافت‌ زان خوشمزه
بینداخت آن پوست‌های درازبر آن مانده از مغز بسیار باز
چوآن خورد لختی توقف نمودازبن کاو شده‌خان‌به‌خود پف‌نمود!
شکمبارهٔ پر هوا و هوسبدین رای نستوده ننموده بس
به خود گفت آن را به دندان زنمکه گوبند خان چاکری داشت هم
درافتاد بر پوست‌ها چون هژبربه‌ دندان زد آن پوست‌های سطبر
چو از گوشت ‌آن‌ پوست‌ها شد تهیبیفکند و شد چند گامی رهی
به خود گفت‌ خان اسب هم داشتهکه از خربزه پوست نگذاشته
چو این‌ نور الهامش از مغز تافتاز آن پوست‌هاکس نشانی نیافت
مگر دل ندادش کزان بگذردوزان پوست‌ها رنج و زحمت برد
پس آنگه بپا خاست چون نرّه‌شیرکه پوید سوی خانه و زن، دلیر
نگه کرد و آن تخم خربوزه دیدز رنگ خوش آن دلش بردمید
به خود گفت هر چیز در عالمستز بهر نشاط بنی‌آدمست
من این نقش‌هایی که بستم همهنبودند جز یافه و دمدمه
چه‌حاصل که این تخم مانم بجایکه گویند خان هشته آنجای پای
ز بهر من ایدر چه حاصل شود؟چه خانی بیاید چه خانی رود
چو دل‌را به‌جاروب اندیشه رفتهمی خورد آن تخم و با خویش گفت
همان به که گویند از این دهکده«‌نه خانی اویده نه خانی رده‌»
چو ازکف برون شد مهار هوسرهایی نیابد ازو هیچ کس
سوارش اگر دشمن است ار که دوستبرد تا بدان جا که دلخواه اوست