شمارهٔ ۶۱ - یک بحث تاریخی
یکی روز فرخنده از مهر ماهمثال آمد از درگه پادشاه
که برخیز و زی کاخ مرمر گرایره آستان ملک برگرای
پذیرفتم و سوی درگه شدمپذیرفته نزد شهنشه شدم
یکی کاخ دیدم سر اندک سماکبرآورده از مرمر تابناک
هنرمندی اوستادان کارنهاده بر او گنبدی پرنگار
به دهلیز و کاشانه و سرسراینگاریده ارژنگها زیر پای
تو گفتی بهشتی است آراستهچنان کرده صنعت که دل خواسته
به هر مشکو از طاق و دیوار و درهمی جسته پیش هنر بر هنر
به هر گوشه گویا لبی سحرسازسخن گفته درگوش دلها بهراز
از انبوه آیینه خودبین شدمبه خودبینی خویش بدبین شدم
چو رفتم بر اشکوب دوم فرازبهرویم ز مینو دری گشت باز
پرستندهای رهنمون آمدمبه تالار خاتم درون آمدم
شهنشاه را دیدم آنجا بپایبهتعظیم گشتم بهپیشش دوتای
شهم جای بنمود و بنشست نرمپس از روزگارم بپرسید گرم
ز مهرش دلم فال فرخ گرفتسخنها بپرسید و پاسخ گرفت
پس آنگه به تاربخ ایران رسیدبه دوران رزم دلیران رسید
شهنشه بپرسید از اشکانیانکه کندند بنیاد یونانیان
ز پرتو نژادان آرش گهروزان پهلوانان پرخاشگر
به شه عرضه کردم همه نامشانوز آثار و آغاز و انجامشان
سخن گفتم از پرتو و پرتویکه شد در لغت پهلو و پهلوی
ز ارشک سخن کردم و مهردادکه مردانه بنیاد شاهی نهاد
براندند از ایران سلوکیه راسپس ره ببستند رومیه را
زکار «کراسوس» و آن لشکرشکه ازکینه ببرید «سورن» سرش
ز رزم «تراژان» و رومی گروهکه ایرانیان آمدندی ستوه
پس از مرگ دارا، به ایرانزمیننماند آن که اسبی کشد زبر زین
ز یونیان کار ما گشت زارفکندند درکاخ دارا شرار
بکشتند سی تن شه و شهرباننماندند از زند و استا نشان
در ایوانها آتش افروختندکتب خانههای مغان سوختند
ز سوریه تا مرز پنجاب و چینکشیدند یکسر به زیر نگین
گرفتند از مرد دوریش باجکشیدند یکسر به زیر نگین
گرفتند از مرد دوریش باجنهفرهنگ ماند و نهتخت و نهتاج
که ناگه ز مشرق دمید آفتابسر بخت ایران برآمد ز خواب
ز پهلو نژادان زهگیر شستیکی مرد جنگی به زین برنشست
مهین ارشک شیردل مهردادبه کین کیان دست مردی گشاد
ز نو جوش زد چشمهٔ زندگیدرآمد به بُن دورهٔ بندگی
ز بیگانه شد شهر ایران تهیفروزنده شد فر شاهنشهی
کیانی کمان را زه افکنده شدز نو آرشی تیر پرنده شد
سپرکوب شد گرز گرشاسبیسرانداز شد تیغ لهراسبی
فلک بویهٔ کین دارا گرفتز یونانیان آشتی وا گرفت
سپاه سکندر درِین رستخیزیکی گور بگرفت و دیگر گریز
ز شهر هرات تا در تیسفونزمین شد ز یونان سپه لعل گون
بجستند از آن رزمگاه درشتبه انطاکی و شام دادند پشت
پس آنگه به بلخ گزین تاختندوزان بیخ یونان برانداختند
ز پنجاب تا مرز چین و تتاربه یونانیان مانده بد یادگار
ز خود پادشاهان برانگیختندبه فرهنگ یونان درآویختند
شده نامشان دولت باخترزده سکهٔ پادشاهی به زر
براندند اشکانیان بیدرنگگرفتند آن پادشاهی به چنگ
بسی رزمهای گران ساختندز بیگانه مشرق بپرداختند
پسآنگه بهخوارزم و دشت خزربجستند بر خیل ترکان ظفر
به سالی سه آمد به زیر نگینز آشور تا مرز کشمیر و چین
ز جوشنشکافان صحرانوردبرآمد ز خوارزم و قپچاق گرد