گنج

شمارهٔ ۵۹ - جوانی‌، پیری‌، مرگ

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۹ بیت
جهان سر بسر از فراز و نشیبیکی کارخانه‌است با رنگ و زیب
که در نوبهاران بجنبد ز جاینگرداند این چرخ را جز خدای
بسی کارگر اندر آن کارگاهبکوشند بی‌مزد و بی‌ دادخواه
یکی بسّدین حله آرایدادگر زُمردین خیمه پیرایدا
بر آن کارگر قوم بی‌دادرسبسوزد دل ابر در هر نفس
از آن سوختن آتشی برجهدبه‌هر لحظه بانگی قوی دردهد
ز بالا همی برخروشد به‌ خشمیکی سیل کرده روان از دو چشم
بیاید دمان از بر کوهسارغریونده چون مردم سوگوار
رخ زرد خیری بشوید به آببه زخم گل سرخ ریزدگلاب
نهالان بیارند پیشش نمازگلان سر به پایش بسایند باز
بر آن رنجبر قوم گرید به‌ دردبرآرد ز دل هر زمان باد سرد
یکی شورش سخت پیدا شودزمانه پرآشوب و غوغا شود
به‌ تک‌ لاله‌ خونین علامت به‌ چنگشقایق به‌ بر صدرهٔ سرخ‌ رنگ
به دوش بنفشه ردای کبودبه فرق سمنبر ز الماس‌، خود
چو خورشید رخشنده‌ بیند به‌ خاکبرافروزدش خاطر تابناک
بر انگیزد اندر زمان باد راکه بنشاند آن شور و فریاد را
رود باد و گوید که‌ خورشید گفت‌:که فرّ بزرگی نشاید نهفت
فری زین مهین‌ جنبش و جوشتاننخواهیم کردن فراموشتان
چو ابر این ببیند سبکسر شودبه‌هر لحظه غوغاش کمتر شود
دو چشم ازگرستن ببندد همیبه صد شادکامی بخندد همی
رود ابر و باد از قفایش دوانکند روی‌،‌خورشید روشن‌روان
نوازش کندشان چو دانا پزشگکند خشک‌ از دیدگانشان‌ سرشگ
کند گرم دلشان همه یکسرهدهدشان زر ناب و سیم سره
دگر ره پی کار و کوشش روندزمانی ز شغل و عمل نغنوند
چنین تاگشاید مه تیر رختکمان گردد از بار، پشت درخت
شود گرد محصول هر کارگرکند عرضه هر کارگاهی هنر
رخ سیب سرخ و رخ نار زردنه‌ آن‌ یک‌ ز شادی نه این‌ یک ز درد
به مرداد و شهریور و مهرماهفروشند کالای این کارگاه
ز انجیر و از نار غرقه به‌ خونز امرود و از آلوی گونه گون
چه از سبز بارو چه از سرخ‌باربه‌هر سو بهم چیده بینی هزار
فروشندگان از صغیر وکبیرشوند و رسد نوبت تاک پیر
بخم کرده بالا و دیده پر آببه دست‌اندرش عقدی از لعل ناب
همانا که از لعل بایسته‌ترز در و ز یاقوت شایسته‌تر
اگر لعل صد خاصیت داشتیخردمندش انگور پنداشتی
درآید سپس آبی زردپوشیکی نرم پشمینه‌چوخا به‌دوش
نهان کرده یک‌پای‌و سر برده پیشز بیم خزان گرد گشته به خویش
درآیند پس باد رنگ و ترنجدو دیده پرآب و دو رخ پر شکنج
رخان زرد و تب‌خاله بر گرد لبگران‌وار و سنگین‌سر از تاب تب
کجا بنگرد ابر آبان مهیبه روی ترنج و به چهر بهی
بگوید به باد اینت بیداد مهربر این زرد رویان تفتیده چهر
که تا ما برفتیم بیرون ز دشتبرین کارگرپیشگان چون گذشت
شود باد همداستان ابر رابه دشنه زند گردن صبر را
خروشان ز بالا شود سوی پستپس پشت اوابر چون پیل مست
دگر ره بپوشد رخ ازبیم‌، شیدشود چهرهٔ آسمان ناپدید
به یغما رود جمله کالای مهرچکد اشک حسرت ز چشم سپهر
پریشان شود روزگار چمندی آید یکی درع رویین به تن
ز بیداد دی باغ گردد خرابشود زرد رخسارهٔ آفتاب
جهان ای پسر نیست جای درنگاگر قیصر روس‌، اگر شاه زنگ
نپاید همی‌ برکس این ساز و برگجوانی‌است‌، پیری‌است‌و آنگاه مرگ