گنج

بخش ۸۰ - داستان انقلاب خراسان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۲ بیت
و آن قضایا که در خراسان بودهم ز جهل پلیس نادان بود
که به یک روز پاسبان بلدراند قانون به مردم مشهد
کرد نسخ کله بهانهٔ خوبششد به‌دنبال آب و دانهٔ خوبش
به گمانش که کاری آسانستلیک غافل که این خراسانست
مردمانی به کار دین پابستهمه پابند آن شعارکه هست
خلق کم‌مایه و کلاه گرانشدت پاسبان مزید بر آن
رسته‌ها بسته گشت و غوغا شدانقلابی عظیم برپا شد
گرد گشتند خلق در مسجدبهر پاس شعار خویش بجد
تلگرافی به شه فرستادندکس بدان پیشگه فرستادند
شه ندانست عیب کار کجاستچون‌ ندانست‌، گم‌شد از ره‌ راست
داد فرمان که قتل‌عام کنندکارشان در شبی تمام کنند
لشگری گردشان گرفت به‌ شببرشد ازآن حظیره بانگ و جلب
پاسبان و سپاهی از هر سویبا فقیران شدند روباروی
بگرفتندشان به تیغ و به تیربه فلک برشد آه وبانگ نفیر
صحن‌مسجد، به‌خون‌شد آغشتهنیمه‌ای خسته نیمه‌ای کشته
همگی را سحر برون بردندمرده و زنده خاکشان کردند
محشری بیگنه هلاک شدندخاک بودند و باز خاک شدند
آن جنایت که ناگهانی بودهمه تقصیر شهربانی بود
این اداها که عین گمراهیستیادگار اصول درگاهیست
کاو نه تعلیم پاسبانی داشتخوی دژخیمی و عوانی داشت
بود هتاک و ناکس و نامرددیگران را به خوی خود پرورد
هست‌دیری کزین اداره جداستلیک آثار او هنوز بجاست