بخش ۷۹ - در ریاست سرپاس مختاری
داد شه جای او به مختاریصبح پیدا شد از شب تاری
با من آیرم بگفته بودکه شاهاشقیا را براند از درگاه
برگزیند ملک چو بیداراننیکمردان به جای بدکاران
آنسخنشد درستبی کم و بیشگفتهاش راست گشتدرحقخویش
زان که مختاری است پاک و نبیلراست گویو درستقول و اصیل
دودمانش قدیم و خود نامیدور ازحرصو آز و خودکامی
وز فن شهربانی آگاهستزین سبب برگزیده شاه است
گرچه یک گل شکفت ازین گلزارکی ز یک گل شود پدید بهار
باز هم خاطرم تسلی دیدکه به تاربکی این تجلی دید
میتوانداشت،چون سپیده دمیدآرزوی دمیدن خورشید
ور یکی گل شکفت درگلشنمیتوان گفت چشم ما روشن
ویژه این دستگاه پر اسرارکه بود سرپرست خلق دیار
درکف اوست اختیار همهمال و ناموس وکار و بار همه
سازد ار خواهد از عناد و هوساز پشه پیل و از عقاب مگس
کند از قدرت شهنشاهیکارهایی غلط چو درگاهی
قدرت شاه را سپر سازدمایهٔ وحشت بشر سازد
کند از جهل همچو بلهوسانمردم و شاه را ز هم ترسان
یا چو آیرم زشه نپرهیزدبخورد هرچههست و بگریزد
باری امروز ایمنیم ازینکه عسس عادلست و شحنه امین
گرچه اینجا هم از طریق مثالیادم آمد شراب پارین سال
که چو افتاد درکف نادانگشت فاسد شراب اصفاهان
اندربن چند سال گمراهیز آیرم دزد و سفله درگاهی
این اداره خراب و ضایع گشتستد و دادِ رشوه شایع گشت
پاسبان وکلانتر و شبگردهمه دزدند و ناکس و نامرد
دخل و کلاشی است کار پلیسگفتن ناسزا شعار پلیس
ویژه که امسال از تفضل شاهرفت فرمان به کار رخت و کلاه
عرضه کم گشت و شد تقاضا پیشقیمت افزوده شد به عادت خویش
شد بهای کلاه مظلوماناز دو تومان به پانزده تومان
آن دکاندار رند بازاریگشته گرم کلاهبرداری
تنگدستان تعللی کردنددر خریدن تأملی کردند
تا به فرصت زری به دست آرندبر سر خود کلاه بگذارند
پاسبان و کلانتران محلفرصتی یافتند بهر عمل
کله کهنه هر که داشت به سرشد به تاراج پاسبان گذر
« کُلَه پهلوی» ز کهنه و نوشد به دست پلیس شهر چپو
بیخبر زان که فرصتی بایدتا کلاه نو از فرنگ آید
کار بازار معتدل گرددخواست با عرضه متصل گردد
باری، این جبر و شدت ناگاهبود تنها به طمع چند کلاه
وز کف خلق سی چهل ملیونشد برون زین تشدد قانون
اینت بیمایگی و بیحلمیخامطمعی و جهل و بیعلمی