بخش ۷۷ - داستان کاردار
کارداری براند گرم بهدشتشامگاهان به قریهای بگذشت
لقمهایخورد و جرعهایپیوستدیده بر هم نهاد خسته و مست
تاکهاز باغ خاست بانگ خروسخواجهبرجست خشمناکو عبوس
گفت کاین مرغ بلهوس شومستیاوه گوی و فراخ حلقومست
داد فرمان به مهتر و پاکارکز خروسان برآورند دمار
هرچه آنجا خروس بدکشتندخاک با خونشان بیاغشتند
نیمشب خواجه چونبهبستر خفتبا ندیمی از آن خویش بگفت
چونبخواند خروس صبح ای یارخیز و ما را ز خواب کن بیدار
گفتش ای خواجه اندربن ماویصبح خوانی دگر نماند بجا
سر بریدی خروسکان را بازمرغ سرکنده کی کند آواز