گنج

بخش ۴ - گفتار سوم سبب نظم کتاب

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۹۹ بیت
داشت امسال ماه فروردینهمچو افسردگان بر ابرو چین
بودش از ابر چین به پیشانیسرد و پر باد و زشت و ظلمانی
مؤمنی گفت از چه عید امسالشده برعکس‌، ماه رنج و ملال
هست تاربک و سرد و غم‌گسترپاسخش داد مؤمن دیگر
گفت زیرا بهار محبوس استعید بی نوبهار منحوس است
اول صبح و آخر اسفندشد صدای در سرای بلند
باغبان شد بدر شتابندهتا ببیند که کیست کوبنده
رفت ‌و برگشت‌ و گفت فخرائیستگفتمش رو بپرس کارش چیست
من چه دانم که کیست این آقابا منش کار چیست این آقا
آمد و گفت با تواش کار استگفتمش رو بگوی بیمار است
اندر این حیص و بیص آن مأموربا دو تن‌ همچو خود عوان‌و جسور
بی‌اجازت ورود فرمودند(‌این‌ چه ‌حرفست‌؟‌) میهمان‌ بودند!
من درافتاده سخت در بسترمبتلای زکام و دردکمر
کلفت آمد که آمدند به باغوز اطاق تو می‌کنند سراغ
راستی هم بسی کسل بودمبا غم و درد متصل بودم
شب نوروز و کیسهٔ خالیخرج بسیار و همت عالی
بچه‌ها لخت و لخت کلفت‌هاباغبان لخت و پیشخدمت‌ها
همسر من اگر سکوت کنداکتفا با کهن رُخوت کند
چادر پاره را رفو سازدصدره کهنه پشت و رو سازد
کودکان را که می کند ساکت‌؟کفش خواهند و پالتو و ژاکت
بی‌زبان‌ها زبان نمی‌فهمندغیر پوشاک و نان نمی‌فهمند
کلفت و نوکر از همه بدترداد از دست کلفت و نوکر
لخت سر تا به پای غالبشاناوفتاده عقب مواجبشان
قسط قرض است غوز بالا غوزداد می‌بایدش همین امروز
شیروانی بطانه می‌خواهدباغبان ماهیانه می‌خواهد
هرچه آمد به‌دست از هرجاهمه شد خرج و هیچ نیست بجا
نه اجازت که شغلی آغازمنه کزین مملکت برون تازم
بوده‌ام سال‌ها نمایندهگوش‌ها از خروشم آکنده
روزنامه‌نوبس بودم منبا افاضل جلیس بودم من
عمر در مردمی سر آوردهسر به آزادگی برآورده
خواجگی کرده سال‌های درازدر فتوت ز خواجگان ممتاز
رخ گشاده‌، گشاده باب سرایسفره گسترده‌، خادمان بر پای
در بر اهل مملکت مقبولخدمت دولتی نکرده قبول
تا نپوسم به کنج خانه خموششده‌ام کاسبی کتاب‌فروش
بردم ازگنجه و خزانهٔ خویشکتبی درکتاب‌خانهٔ خویش
کارم آخر به کاسبی پیوستبه خرید و فروش بردم دست
نزد دولت اگرچه مغضوبمبر ملت عزیز و محبوبم
لیک خواهد خدایگان زمینتا شوم بی‌نشان و خانه‌نشین
سخت گیرند تاکه رام شومچاپلوسی کنم غلام شوم
لیک غافل که گردن احراردرنیاید به چنبر اشرار
«کس نیاید به زیر سایهٔ بومور همای از جهان شود معدوم‌»
زبن تکان‌ها ز جا نخواهم رفتزبر بار «‌رضا» نخواهم رفت
گر فروشم کتاب در بازاربه که خوانم قصیده در دربار
با چنین حال زار و رسواییدر عذابم ز دست فخرایی
کاین سه تن ناشناس یک‌دندهکارشان صبح چیست با بنده
پیش خود گفتم این سه قلاشندشب عید آمدند و کلاشند
لیک بایست داد در هرحالهریکی را چهار پنج ریال
به خدایی کزوست مایه و سوددرکفم پانزده ریال نبود
بود پانصد ریال آمادهتا شود قسط قرض را داده
گفتم از قسط قرض کم سازمماه دیگر عوض بپردازم
بعد معلوم شد که این حضراتهرسه هستند عضو تأمینات
به ‌خدایی که خالق بشر استکه‌ ازو خوب‌ و زشت‌ و خیر و شر است
بس که بودم ز وضع خویش نفورزبن خبر شاد گشتم و مسرور
لیک حال زنم دگرگون شدچشمش‌ از سوز گریه پرخون شد
کودکان دور بنده جمع شدندهمچو پروانه گرد شمع شدند
شب عیدی که مرد و زن شادندبلعجب عیدیئی به ما دادند
گفتی آن جمع را عزا برداشتسیلی آن خانه را ز جا برداشت
الغرض زود رخت پوشیدمکودکان را ز مهر بوسیدم
شد فراموشم آن کسالت‌هارفت از یادم آن ملالت‌ها
چون ز نو غصه‌ای به دل تازدغصهٔ کهنه جا بپردازد
چون که از نو بلا پدید شودغم دیرینه ناپدید شود
چون بلایی رسید غم برودبیش چون شد پدید، کم برود
باید از درد جست چارهٔ دردمرد بی‌درد مرده است نه مرد
به سوی باغ رفتم از تالارگفتم اینک منم‌، چه باشد کار؟
ریش جوگندمی، سیه‌رنگیریزه‌چشمی‌، میانه‌ای لنگی
خنده‌رویی و گرم‌گفتاریکهنه رندی‌، قدیم عیاری
با زبانی چو پشت افعی نرمبا بیانی چو کام اژدر گرم
گفت تفتیشکی کنیم اینجاتا چه باشد نوشته‌های شما
گفتم اینجا نوشته بسیار استکاغذ بیست ساله انبار است
گفت باشد کتاب خطی نیز؟گفتم آری فزون‌تر از هر چیز
لیک تفتیش خطی آسان نیستخواندنش کار بی کتابان نیست
خواندنش‌ نیست‌ سهل ‌بر همه کسکار اهل کتاب باشد و بس
جلد باشید ویار درگیریدهرچه باشد نوشته برگیرید
هرچه انبار بود کاوبدندهرچه اشکاف بود گردیدند
هم به صندوق‌خانه سرکردندنیز در خوابگه نظر کردند
از شبستان گرفته تا جاییجمله را سرکشید فخرایی
قبض و مبض و قباله و اسناددفتر و مفتر و سواد و مواد
جمله را کرد درهم و برهمریخت در یک جوال بر سر هم
جزوه‌های مفصل طبریشده آراسته ز کارگری
شد پریشان ز فرط افزونینصف درکیسه نصف درگونی
پس از آن گشت نوبت بندهگفت آن مرد لنگ با خنده
دو دقیقه است و نیست طولانیچه شود گر قدم برنجانی
که ببخشید با شما باریدر اداره است مختصرکاری
من خود از پیش دیده بودم کارخوبش راکرده مستعد و تیار
جبه‌ای گرم نیز پوشیدمبچه‌ها را دوباره بوسیدم
محشری‌شدکه‌سوخت‌زان‌دل‌سنگهم دل سنگ سوخت هم دل لنگ
گفت از غصه توبه کردم منسر جدم که توبه کردم من
گرچه می کرد لرزه با سفتیبه گمانم که بود غالفتی
دل این‌ها قساوتی داردبه چنین حال عادتی دارد
بس که از این قبیل دیدستندیا ز همکارها شنیدستند
حسشان خشک گشته در اعصابچون ز قتل غنم دل قصاب
شرف آدمی است بر حیوانرقت و انفعال و حس نهان
وآن کسانی که سنگ دل شده‌اندبه جمادات متصل شده‌اند
الغرض با دو بستهٔ کاغذهریکی بادکرده چون گنبذ
من و آن سه برون شدیم از درماند در خانه جفت بی‌همسر
شدم آن لحظه نارسیده به کویبا طلب کار خویش رویاروی
قبض پانصد ربال پیش آوردضرباتی به قلب ریش آورد
چکنم قبض محضررسمی استسر ماه‌است و دادنش حتمی است
قسط پرداختیم و با رندانسر نهادیم جانب زندان