شمارهٔ ۱۵۴ - نی و بلوط
با نی گفتا بلوط شرمت بادزان جسم نوان و پیکر ساده
از مادر دهر رو شکایت کنتا از چه تو را بدین نمط زاده
بر من بنگرکه پیکرم چون کوهپیش صف حادثات استاده
کالای مرا همی برد دهقانبرکتف ستور و پشت عراده
غرید بسی زکبر و استغناچو غرش مست ازتف باده
نی گفت ز صد توانگر والابهتر یک ناتوان افتاده
من خود نیام و بهنیستی شاکروز محنت هست و نیست آزاده
ناگه بادی قوی وزیدن راآغاز نمود و نی شد آماده
خم گشتو سجود برد نیبرخاکچون سجدهٔ زاهدان به سجاده
استاد بلوط پیش باد اندرچون دیوی دست و پا بهقلاده
و آخر ز هجوم باد پیچان گشتو افتاد ز پای، سر ز کف داده
بشکستوفتادو جانبهمالک دادلب بسته ز عجز و دیده بگشاده
دیدیم پس از دمی که باد استاداستاده نی و بلوط افتاده