شمارهٔ ۷
یا که به راه آرم این صید دل رمیده رایا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتنیا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده را
یا که غبار پات را نور دو دیده میکنمیا به دو دیده مینهم پای تو نور دیده را
یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکنیا بستان و بازده لعل لب مکیده را
کودک اشگ من شود خاکنشین ز ناز توخاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده را
چهره به زر کشیدهام بهر تو زر خریدهامخواجه به هیچکس مده بندهٔ زر خریده را
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنیکی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده را
بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهانیوسف خسته چون کند پیرهن دریده را
گر دو جهان هوس بود بیتو چه دسترس بودباغ ارم قفس بود طایر پر بریده را
جز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرمترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را
بلعجبی شنیدهام، چیز ندیده دیدهاماینکه فروغ دیدهام دیده کند ندیده را
خیز بهار خونجگر جانب بوستان گذرتا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را