گنج

شمارهٔ ۶

سیل خون‌آلود اشکم بی‌خبر گیرد تو راخون مردم‌، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را
ای شکرلب‌، آب چشمم نیک دریابد تو راوی قصب‌پوش آتش دل زود درگیرد تو را
ور گریزی زین دو طوفان چون پری بر آسمانبر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را
باخبر کردم تو را خون ضعیفان را مریززان که خون بی‌گناهان بی‌خبر گیرد تو را
نفرت مردم به مانند سگ درنده استگر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را
کن حذر زان دم که دست عاشق دلمرده‌ایهمچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را
ای خدنگ غمزهٔ جانان ز تنهایی منالمرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را
خاک زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقانهر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را