شمارهٔ ۴۰
ملک جهان چون سویس باغ نداردلالهٔ باغ سویس داغ ندارد
جز دل ایرانیان خسته درین ملکیک دل غمگین کسی سراغ ندارد
مست نشاطند خلق و جز من بیمارکیست که دایم به کف ایاغ ندارد
یک دل افسرده در تمام ژنو نیستیک گل پژمرده هیچ باغ ندارد
وادی بیآب و سنگلاخ نیابیغیر گلستان و باغ و راغ ندارد
شهر و ده اینجاست غرق نور ولیکنمرکز ایران به شب چراغ ندارد
بلبل گویا به باغ گرم سرود استلاشخور و کرکس و کلاغ ندارد
عاشق آزرده از رقیب نباشدبلبلش آشفتگی ز زاغ ندارد
از غم ایران دلم گرفته بهنوعیکز پی درمان خود فراغ ندارد
جای غزل گفتن بهار همینجاستحیف که مسکین ملک دماغ ندارد