شمارهٔ ۳۹
نکاهدم بار، فزایدم دردنخواهدم یار، چه بایدم کرد
غبار راهی، شدم که گاهیزکوی دلدار برآیدم گرد
به هرکجا بخت کشاندم رختسپهر دوّار نمایدم طرد
فلک چو بازی به گرم تازیفشاردم خوار ربایدم سرد
جهان به دستان درین گلستانخلاندم خار نمایدم ورد
کجا شوم پیش غمم شود بیشتن آیدم زار رخ آیدم زرد
گر از غم نان به لب رسد جانز خوان اغیار نشایدم خورد
به لعب دشمن کجا دهم تناگر دو صد بارگشایدم نرد
قسم به ایران کزین امیرانیکی به دیدار نیایدم مرد
بهار مضطر خمش کزین دردنکاهدم بار فزایدم درد