شمارهٔ ۱۳
غم طوقی از آهن شد و برگردنم آویختچون ژندهٔ درویش، بلا در تنم آویخت
درگردن دلدار نیاویخته، دستمبشکست به صد خواری و در گردنم آویخت
آن طفل که پروردهٔ دل بود چو اغیارافتاد ز چشم من و در دامنم آویخت
بدگوبی جهال به بوم و برم آشفتبیغارهٔ حساد به پیرامنم آویخت
ببرید طبیعت ز هواهای دلم سروآورد ویکایک به سر برزنم آوبخت
بلبلصفت آفات سخن گفتن شیریندر خانه و در لانه و درگلشنم آویخت
چون منطق شیرین مرا دید زمانهاز طاق فلک در قفس آهنم آویخت
بگداخت تنم شمعصفت وین دل سوزانچون شعلهٔ فانوس به پیراهنم آوبخت
هر چیزکزان بیش دلم داشت تنفرچون پردهٔ تاری به در روزنم آوبخت
تاربکی افکار حریفان چو حجابیگرد آمد و درییش دل روشنم آوبخت
حلاج صفت، تا ز چه گفتم سخن حقاز دار بلا این فلک ریمنم آویخت