شمارهٔ ۷۴ - زن شعر خداست
خانم آن نیست که جانانه و دلبر باشدخانم آنست که باب دل شوهر باشد
بهتر است از زن مهطلعت همسرآزارزن زشتی که جگرگوشهٔ همسر باشد
زن یکی بیش مبر زآنکه بود فتنه و شرفتنه آن به که در اطراف تو کمتر باشد
زن شیرین به مذاق دل ارباب کمالگرچه قند است نباید که مکرر باشد
کی توان داد میان دو زن انصاف درستکاینچنین مرتبه مخصوص پیمبر باشد
حاجتی را که تو داری به مونث زان بیشحاجت جنس مونث به مذکر باشد
با چنین علم به احوال زن، ای مرد غیورچون پسندی که زنت عاجز و مضطر باشد
زن بود شعر خدا، مرد بود نثر خدامرد نثری سره و زن غزلیتر باشد
نثر هرچند به تنهایی خود هست نکولیک با نظم چو پیوست نکوتر باشد
زن یکی، مرد یکی، خالق و معبود یکیهر یک از این سه، دو شد مهره به ششدر باشد
زن خائن تبه و مرد دوزن بیخردستوآنکه دارد دو خدا مشرک و کافر باشد
کی پسندی که نشانی به حرم قومی راکه یکایک ز توشان قلب مکدر باشد
وز پی پاس زنان، گرد حرمخانهٔ توچند خادم به شب و روز مقرر باشد
نسل این فرقهٔ محبوس حسود غمازبه سوی مام کشد خاصه که دختر باشد
میشوند آلت حرص و حسد و کینه و کذبنسلها، چون به یکی خانه دو مادر باشد
ربشهٔ تربیت و اصل فضیلت مهرستمهر کی با حسد و کینه برابر باشد
گر شنیدی که برادر به برادر خصمستیا که خواهر به جهان دشمن خواهر باشد
علت واقعی آنست که گفتم، ورنهکی برادر به جهان خصم برادر باشد
نشود منقطع از کشور ما این حرکاتتا که زن بسته و پیچیده به چادر باشد
حفظ ناموس ز معجر نتوان خواست «بهار»که زن آزادتر اندر پس معجر باشد