گنج

شمارهٔ ۷۳ -

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اراورد۳۸ بیت
ز رنج دستم گر آسمان نزار آوردبه دسترنجم صد گنج درکنار آورد
من آن ضعیفم کز رنج‌، گنجم آمده باربسا ضعیفا کز رنج گنج بار آورد
چنین شنیدم پروبز را، که باد صباز روی دریا گنجیش بر کنار آورد
مرا هم اینک فرخ نسیم مهر ادیبز بحر طبع‌، یکی گنج آبدار آورد
به روزگار نماند آن دفینهٔ پرویزبلی نماند گنجی که روزگار آورد
مرا بپاید این گنج شایگان‌، جاویدکه کردگارش بنهاد و کردگار آورد
بلی بپاید گنجی که از خزینه فکربرونش دست ادیب بزرگوار آورد
بزرگوار مردا! که بر شکسته‌دلانبه تندرست سخن‌، گنج‌ها نثار آورد
میان گنجم و نندیشم‌، ازگزند سپهرپی گزند من از هرکرانه مار آورد
چوگنج یافتم از مار او نیندیشمبه فرّ گنج‌، ز ماران توان دمار آورد
کنون ادیبا گنجی به من فرستادیکه بس گرانی‌، نتوانش گنج‌دار آورد
میان جانش نهفتم که با چنین گنجیبه هیچ خازن نتوانم اعتبار آورد
همه بویران جویند گنج وخاطر توز طبع آباد این گنج آشکار آورد
تو شعرگوی ادیبی و شعرگوی ادیبهمی تواند زین گفته‌ها هزار آورد
یکی به من بین کزبس شکستگی‌، طبعمهمی نیارد یک شعر استوار آورد
اگر که زنده بدی عنصری ببایستینخست در بر طبع تو زینهارآورد
وگر شکسته شدی چون من و سخن گفتیبه شعر خویش نیارستی افتخار آورد
ایا ادیب سخندان که از بلندی طبعبگوش شعری شعر توگوشوار آورد
حدیث نثر تو از نثرهٔ سپهر گذشتخدنگ کلک تو شیرفلک شکارآورد
به خار خار طبیعت چرا نباشم شادکه‌طبع راد توام شاد و شادخوار آورد
ز خشکسالی خوشیده بود کشت سخندوباره طبع تو آبی به‌روی کار آورد
ز سرد طبعی بهمن ز خشک مغزی دیچه رنج‌ها که جهان بر سر بهار آورد
ریاح فضل تو اکنون ز روح‌بخشی خاصبهار تازه بپرورد وگل به بار آورد
نمانده بس که خداوندگار نامیه بازبه سر نهدگل‌، آن راکه پارخار آورد
نمانده بس که برآرد ز خاک ‌چرخ بلندکه را به خاک بیفکند وخاکسارآورد
مگر نبینی آن گلبن فسرده که دیبریخت برگش و افکند و خار و زار آورد
چگونه برگ و نوا یافت از بهار، بلیجهان عجایب ازاینگونه بیشمارآورد
بیا که در چمن ما شکوفهٔ بادامچو زاهدان‌، قصب سیمگون شعار آورد
به پای سروبن اندر، ستاک سنبل ترشکسته بسته مثالی ز زلف یار آورد
شگفتم آمد آن دم که بید مشک شکفتشگفتی آرد چون‌بید، مشک‌بار آورد
بنفشه از تتر آمد مگر، که همره خویشهزار طبله فزون نافه تتار آورد
یکی به لاله نگر تا چگونه ایزد پاکز شاخ سبز، هویدا شرار نار آورد
یکی به نرگس بنگر که با چهار درمچگونه بر سر، دیهیم زرنگار آورد
درست همچو عزیزان بی‌جهت کامروزجهان به چار درمشان به روی کار آورد
بیا که روح من و تو قویست گرچه جهانبه خاطر تو و دست من انکسار آورد
مدار عزت ما را هگرز کج نکندکسی که شمس و قمر را برین مدار آورد
به افتخار بزی جاودانه زانکه تراپی مفاخر ما، آفریدگار آورد
اگر قبول کنی این جواب آن شعر است«‌شکست دستی کز خامه بس نگار آورد»