گنج

شمارهٔ ۷۵ - یک صفحه از تاریخ

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رهشد۴۰ بیت
جرم خورشید چوازحوت به برج بره شدمجلس چاردهم ملعبه و مسخره شد
آذر آبادان شد جایگه لشگر روسدستهٔ پیشه‌وری صاحب فری فره شد
توده کارگران جنبش کردند به ری«‌هریکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد»
کاروانی همی از ری به‌ سوی مسکو رفتجمله خاطرها مستغرق این خاطره شد
دستهٔ دزدان چون دیدند این معنی راهریکی بهر فراریدن‌، چون فرفره شد
چست و چالاک دویدند به هر گوشه ز هولآن یکی کبک شد و این یک با قرقره شد
قوهٔ ماسکه و لامسه از کار افتادسمع از سامعه رفت و بصر از باصره شد
کاروان شده بازآمد بی‌نیل مراممرکز ایران ماتمکده و مقبره شد
هیئت دولت از بام نشستی تا شامخون دل‌، شام شب و رنج و الم شبچره شد
مشورت‌ها به میان آمد با خیل خواصوی بسا کس که خیانتگر این مشوره شد
نعرهٔ پیشه‌وری گشت بلندآواترسوت کش بوق شد وقلقلکش خنبره شد
دُم او گشت کلفت و سر او گشت بزرگچون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد
حزب توده همگی جانب او بگرفتندبد کسی نیز که با توده همی یکسره شد
چند تن رفتند از صحنهٔ دولت به کنارچند تن توده نمایشگر این منظره شد
بارزانی شد همدست به ایل شکاکدر ره سقز و بانه سوی کوه و دره شد
دستهٔ پیشه‌وری نیز به‌ سوی همدانحمله‌ها برد ولی خرد درین دایره شد
دسته‌ای رفت ز خلخال به منجیل و به رشتصید خورشید، تمنای دل شب‌پره شد
لشگر شه سر ره سخت بر ایشان بگرفتپهنهٔ رزم ز آتش چو یکی مجمره شد
طبرستانی و گیلانی و زنجانی راراندن دزدان از ملک‌، مرامی سره شد
ای بسا دل که ز جور سفها خون گردیدوی بسا سینه که از تیر عدو پنجره شد
عاقبت رزم به کام دل رزم‌آرا گشتدشمن گرگ‌صفت رام بسان بره شد
ایل شکاک یقین کرد که تفصیل کجاستبارزانی را بار از نی و نقل از تره شد
لشگر روس برون رفت ز خاک تبریزنفت و بنزین سبب سرعت این باخره شد
غلط دیگر زد کابینه و شد توده برونصدراعظم را میدان عمل یکسره شد
کشور ایران یکباره بجنبید چو دیدسر این ملک کرفتار بلای خوره شد
لشگر شاه ز زنجان چو به تبریز رسیدحزب خود مختار از جلفا بر قنطره شد
مجلس پانزدهم گشت از آن‌ پس تشکیلآن یکی بلبل گشت و دگری زنجره شد
رفت روز خطر و دغدغهٔ نفت شمالنوبت خیمه‌شب‌بازی انگلتره شد
صاحب دولت و اعوان و هوادارانشبیخشان یک‌یک از باغ سیاست اره شد
آنچنان کشف شد اسرار بریتانی و نفتکه نفس‌ها گره اندر گلو و خرخره شد
این‌یکی گشت وزبر و دگری کشت کفیلآن‌یکی نیزبه دولت طرف مشوره شد
لیک مجلس سخنانی که نبایستی گفتگفت و با برق پراکنده به گرد کره شد
ناگهان دستی پیدا شد و قصدی پیوستکه دل اهل وطن پرطپش و دلخوره شد
گلهٔ دزدان گشتند ازین قصد آبادکار آزادی لیکن پس از آن یکسره شد
گلهٔ دزدان کاز میدان دررفته بدندبازگشتند و نفس‌شان باز از حنجره شد
لگن خاصره‌ای بس که ز نو جمجمه گشتوی بسا جمجمه کز نو لگن خاصره شد
شد حکیمی که محلل بود، ازکار به دوروز پی‌اش ساعد، فرمانده مستعمره شد
ارتجاع آمد و از آزادی کینه کشیدرفت پالان گرو ایام به کام خره شد
مشکلات پلتیکی همه از یاد برفتگفتگوها و خطرها همه از ذاکره شد
سخن مرد درم‌یافته با یاد آمد« کاروانی زده شد کار گروهی سره شد»