شمارهٔ ۶۲ - تغزل
دلم از عشق آن بت نوشادچند باید شکسته و ناشاد
چند باید ستم براین دل و جورکه دل است این، نه آهن و پولاد
آمد آن تیره روز و نامش عشقخرمن صبر من به داد به باد
وای ازین عشق و داد ازو که مراکس ازین عشق مینگیرد داد
عشق دردی است کاندرین گیتیداروی او حکیم نفرستاد
هر بنائی ز بیخ و بن برکندمی ندانم که این بنا که نهاد
چشمم از درد عشق در زاریدلم از شور عشق در فریاد
گشته این یک چو آذر برزینگشته آن یک چو دجلهٔ بغداد
هرکه را عشق زد به دامن دستبایدش دین و دل ز دست بداد
راست چون من که هم ز روز نخستدین و دل دادم آنچه بادا باد
گر غمی گشت دل چه غم که شوداز مدیح ولی یزدان شاد
شیر یزدان علی که پیغمبردرکف او لوای ایمان داد
آن کش اندر غدیر خم یزدانداد دیهیم دین و خاتم داد
آن که از کندن در خیبرکرد دین نبی قوی بنیاد