شمارهٔ ۶ - غوکنامه
بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخاخامش، گرت هزار عروسیست، ور عزا
ای دیو زشتروی، رخ زشت را بشویورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
آن غوک سبزپوش برآن برگ پیلگوشجسته کمین خموش و دو دیده سوی سما
چون زاهدی عنود، به سجادهٔ کبودبرکرده از سجود، سر و روی با خدا
گر بگذرد ز پیشش، پروانهای ضعیفبر وی کمین گشاید، آن زاهد دغا
بیرنج گیر و دار بیوباردش به قهرچونان که آدمی را اوبارد اژدها
غوک کبود چهر، شده خیره بر سپهرخواهد مگر ز مهر، فلک دوزدش قبا
«ای غوک جنگلوک چو پژمرده برگ کوک()»«خواهی کهچون چگوک بپری سویهوا»
زادی ز مام خود، به یکی رودهٔ درازبک بچگان رده شده در آن درازنا
تا باغبان بجنبید، آن روده درگسستشد خوزهٔ غدیر زکفلیزوان() ملا
زانروده برشدی سر وتن گرد و دم نحیفچون کرمکان بکردی در برکه آشنا
چون یافتی کمالی آن پوست بفکنیخردک همی برآید برتنت دست وپا
از برکه اندر آیی نرمک میان خویدوزکوچکی ز خوید نداند کسی ترا
از آفتاب و باد نگهداردت گیاهوزکرمکان خرد به پیش آیدت غذا
آموزگار، دهر و پرستارت آفتاباستارگانت یار و شب و روزت اقربا
در هر زمین و آب که آنجا چراکنیهمرنگ آن زمین فتدت رنگ بر قبا
در خاک تیره، تیره و در خاک زرد، زرددر جای سبزه سبز و به جای سیه سیا
این جادویی از آنت بیاموخت روزگارکز شرّ دشمنان منافق شوی رها
دیری بنگذرد که جوان و کلان شویدر جست و خیزآیی ودر نشو و در نما
همزادگانت بیشترین از میان روندتو لیک چیرهآیی درکوشش بقا
گیرد فروغ، چشمت وگیرد نگار، جلدگردد قوی رگ وپی وگردد فزون دها
زانپس مراد و بویهٔ جفت آیدت بلیاشکم چوگشت سیر، دگرگون شود هوا
هر شب سرود نرم سرایی به یاد جفتتا بشنوی ز سویی، آواز آشنا
چون مه شدی به حلقه غوکان درون شویشب چون درافکند به سرآن قیرگون ردا
ازگوشهای درآیی و رانی تحیتیوز جمع مهتران شنوی بانگ مرحبا
لختی خموش مانی و بینی که بردمیداز هر طرف سری و ز هرسر یکی نوا
آن یک به خصم حاضرگوید: برو، برواین یک به یار غایت گوید: بیا، بیا
شرم آیدت نخست چو بینی که آن گروهیکباره کارشان تو بگایست و من بگا
زان پس حسد بری چو به بینی که غوک نربر غوک ماده جست و بپیچید و شد جدا
رفتار دوستان به تو باری اثرکندآری مؤثر است محیط جهان به ما
تدبیرها کنی و به خود شکلها دهیتاآیدت به چنگ یکی غوک خوش لقا
میبینمت که از همگان گوی بردهایکایدون رسد به گوش، غریوت چو کرنا
چشمی فراخ داری و حلقی فراختررانی بسی ستبر و بری همچو متکا
چون دشمنی به بینی اندر طپی به آبکرده بکش دو دست و روان کرده پایها
از تک چو بر سر آیی و سربرکنی ز آبگیری به دست ساحل و پاها کنی رها
دست از پی گرفتن و پای از پی شدناین خوی آدمیست تو چون کردی اقتدا؟
نی نی که اقتدا به تو کردست آدمیکز تو گذشته است در ادوار ارتقا
در قعرآب حبس نفس می کنی، ولیکگر دیر بر سر آیی، لاشک شوی فنا
از بام تا به شام، تو و همگنان توهستید مست عربده و کینه و مرا
من خسته در حظیرهٔ گرم اندرون بتابخوابم ز سر پریده از آن حرب و ماجرا
این خانه نیست مصر و من از قبطیان نیمموسی دعا نکرد، چرا خاست این بلا؟
فرمود بوعلی که چو غوکان فزون شوندبگریز از آنکه آید اندر پیش وبا
اکنون فزون شد ستید اندر سرای منوز من ربود خواهید این باغ واین سرا
اندر حدیث، کشتن تو نارواست، لیکیک ره بر آن سرم که کنم کار ناروا
آن برکه را تهی کنم از آب و افکنمچندین هزار غوک لعین را به زبرپا
کاین برکه جایگاه فسادست و نام اوستبنگاه فسق و جای زنا، مرکز شقا
دار فریب و خانه جور و سرای کفربنگاه جهل و حوزهٔ کذب و در ریا
در زندگیت هرگز دردی دوا نشدلیکن ز کشتهٔ تو شود دردها دوا
آوخ که مرغ و بره اجازت نمیدهندورنه که گردنت شدی از گرد ران جدا
بیتی ز اوستاد لبیبی، بدین نمطبرخواندم و نبشت و بدان کرد اقتفا
آن بیت را من ایدون پیوند ساختمدریابد آن که دارد در پارسی ذکا