شمارهٔ ۴۹ - جمال طبیعت
جهان جز که نقش جهاندار نیستجهان را نکوهش سزاوار نیست
سراسر جمال است و فر و شکوهبر آن هیچ آهو پدیدار نیست
جهان را جهاندار بنگاشته استبه نقشی کزان خوبتر کار نیست
چو بیغاره رانی همی بر جهانچناندان که جز برجهاندار نیست
جهان راست مانند زیبا بتی استکه چونان بهمشکوی فرخار نیست
تو مفریب از او گرت هوشست یارفریب از در مرد هشیار نیست
متاب از بتی کان فریبنده استکه بت را فریبندگی عار نیست
چنندهٔ کل ار خارش انگشت خستگنه بر چننده است بر خار نیست
چنان عدل آمد بنای جهانکز آن عدلتر نقش پرگار نیست
درین نقش پرگار کژی مجویاگر دیو را با دلت کار نیست
سراسر فروغست و رخشندگیسیاهی درو جز به مقدار نیست
نگه کن بر این چتر افراشتهکه زر تاروار است و زرتار نیست
ز زر الهی بر آن تارهاستز زر هریوه برآن تار نیست
به یک ره دو پیکر پذیرد چنانکنگونسار هست و نگونسار نیست
گهی قیرگون گاه پیروزه گونگهی تارگونه است وگه تار نیست
گهش بر جبین خط گلنار هستگهش بر جبین خط گلنار نیست
چو دیبای کحلی کزان خوبتریکی دیبه در هیچ بازار نیست
بود دیبهٔ خسروانی، شگرفولی چون سپهر ایزدیوار نیست
نگه کن برآن کوهسارکبودکش از ابر، یک نیمه دیدار نیست
یکی موسم گل برآن برگذرز دیدن گرت دیده بیزار نیست
گذر کن برآن بام افراشتهکه از برف لختی سبکبار نیست
برآورده قصریست کاندازهاشدر اندیشهٔ هیچ معمار نیست
برآن سبزه وگل بچم شادمانکرت جان رمنده زگلزار نیست
بهبینی، گرت نیستی خارخارکهصدکونه گلهست ویکخارنیست
نگه کن بر آن جویبار روانکه گویی به جزاشگ کهسار نیست
بود رخت درس با و دلبنده کوهدلش لیک دربند دلدار نیست
نیاساید الا در آغوش مامازبرا به جز رفتنش کار نیست
درختان بر او در تنیده بهمچنان کش به ره جای رفتار نیست
ازینسو بدانسو گریزد از آنکدلش ایمن ازدزد و طرار نیست
نگه کن بدان آفتاب بلندکه طراروار است و طرار نیست
نماید گذر بر در و بام خلقولی ز اندرونها خبردار نیست
نگه کن بدان تازه گل در بهارکه خرم چنو گونهٔ یار نیست
نگه کن بدان مرغک بذله گویکه جز برگلش نالهٔ زار نیست
نگه کن بدان میوه اندر درختکه رخشان چنو در شهوار نیست
نگه کن بدان دختر خردسالکه نوزش به دل عشق را بارنیست
نگه کن بدان پور پاکیزه چهرکه در دام محنت گرفتار نیست
نگه کن بدان بی گنه کودکانکه شان جز محبت پرستار نیست
نگه کن بدان مادر و آپن پدرکه در سینهشان کینه انبار نیست
جهان این کسانند و این است دهرجهان آن سیه روی غدار نیست
تو زبن نقشها می چه رنجه شویاگر دلت رنجه ز دادار نیست
ور از نقش دادار گشتی دژمتو را تن به جز نقش دیوار نیست
اگرگویی این نقشها ابتر استمرا بر حدیث تو اقرار نیست
به نقش نگارندهٔ چیرهدستکس ار خرده گیرد بهنجار نیست
وگرگویی ایننقشها خود شدهاستکجا ز آفریننده آثار نیست
پس آن بد که بینی هم از چشم تستکت آئینه ناخورده زنگار نیست
از این در سخن هرچه ستوار و نغزبه نزدیک داننده ستوار نیست
گرت بد رسد جمله ازخود رسددر آن بد زمانه گنهکار نیست
توگوبی فسانه است کار جهانهمیدون مرا با تو پیکار نیست
کدامین فسانه است کان پیش توبه یکبار خواندن سزاوار نیست
زتکرارهایش چه رنجی همیکه عیب فسانه زتکرار نیست
تو را گر مکرر، مرا تازه استجهان را به نزد تو زنهار نیست
دو بایست عمر از پی تجربتنگر کاین سخن محض پندار نیست
گرین خود درستست، صدساله عمربر مرد فرزانه بسیار نیست
ور اندرزگیرد کس ازکار دهرز تکرار اندرزش آزار نیست
بنالی همی از بلای جهانبلای جهان صعب و دشخوار نیست
بلای جهان آینهٔ مهر اوستکه بیرنج، رامش نمودار نیست
حکیمان پیشین چنین گفتهاندکه لذت جز از دفع تیمار نیست
گر آزاد مردی بلاجوی از آنکبلا جز که درخورد احرار نیست
کی آسایش و رامش جان بردکسی کاز بلا جانش افکار نیست
کجا هرگز ازگونه گونه خورشبرد لذت آن کس که ناهار نیست
زگیتی به واقع دل آن کس کندکه این گیتی اندر برش خوار نیست
اگر برکنی دل ز ناخواستهتو را سوی من جاه و مقدار نیست
یکی شارسانی است، دیگر سرایکجا جای کشت و ده و دار نیست
همه نعمتی هستش الا در اوکشاورز و درزی و نجار نیست
ازیدر بسازند و آنجا برندکه آنجای مزدور و بیگار نیست
همه کشته و داشتهٔ خود خورندفرختار نی و خریدار نیست
در آن شارسان مدبر افتد کسیکش این جا جز اعراض و ادبار نیست
جهان را نبایست کردن یلهکه مرزوی گل جای مردار نیست
ببایست ورزید و برداشت بهربسوزند نخلی که بربار نیست
من اکنون برآنم که گفت آن حکیمکه ناشاستی اندرین دار نیست
همه هرچه هست آن چنان بایدیبه گیتی نبایسته ناچار نیست
زمانه یکی تیز تک بارگیستسوارش جز از مرد هموار نیست
کسی کاو یله سازد آن بارگیچنان دان که چیزیش در بار نیست
گنه کاره است آن کش از دسترنجبه لب نان و در کیسه دینار نیست
به نان کسان دوختن چشم آزگناهی است کان را ستغفار نیست
نه از دسترنج است نان کسانکشان پیشه جز جور و کشتار نیست
که از حلق این ناکسان فاصلهفزونتر ز یک حلقه تادار نیست
هم از گور این دیو طبعان، طریقفزون از به دستی سوی نار نیست
همانا گنهکارتر در جهانکس از مردم مردمآزار نیست
از آن گفتم این را که گفت آن ادیب«یکی گل درین نغز گلزار نیست»