شمارهٔ ۴۸ - پردهٔ سینما
غم مخور ای دل که جهان را قرار نیستو آنچه تو بینی به جز از مستعار نیست
آنچه مجازی بود آن هست آشکارو آنچه حقیقی بود آن آشکار نیست
هست یکی پردهٔ جنبندهٔ بدیعکز برآن نقش و صور را شمار نیست
پرده همی جنبد و ساکن بود صورلیک به چشم تو جز از عکس کار نیست
پرده نبینی تو و بینی که نقشهادر حرکاتند و کسی درکنار نیست
پنداری کان همه را اختیار هستلیک یکی ز آنهمه را اختیار نیست
ور به تو این راز هویدا کند حکیمخندی و گویی که مرا استوار نیست
همره پرده بدر آیند و بگذرندهیچ کسی را به حقیقت قرار نیست
پرده شتابان و در آن نقشها روانو آن همه جز شعبدهٔ پردهدار نیست
نیست تو را آگهی از راز پردهدارزانکه تو را در پس این پرده بار نیست
پرده مکرر شود و نقشهاش، لیکپرده گشاینده جز از کردگار نیست
ما و تو ای خواجه بدین پرده اندربمزانکه ازبن دایره راه فرار نیست
هرکسی اندر خور نیروی خویشتنکار پذیرفت و به جز اینش کار نیست
آنچه به نزدیک تو کوهست و بحر و برجز که به دستی دو سه بر یک جدار نیست
وانچه به سوی تو بود لشکر و حشمسوی خرد جز دو سه نقش فکار نیست
جنگ و جدل بینی و گرد و غریو کوسلیک درین عرصه به جز یک سوار نیست
شو به حقیقت نگر ایراک حس توشبهت ناکست و حقیقت شعار نیست
قوت دیدنت و شنیدن چو شبهه یافتپس به قوای دگرت اعتبار نیست
کار جهان جمله فریب است و شعبدهراستی ای در همهٔ روزگار نیست
کار چو اینست چرا غم خورد حکیمغم خورد آن کو خردش دستیار نیست
آن که تو بینی که همی هست بختیاروانکه تو بینی که همی بختیار نیست
هردو به نزدیک حقیقت برابرندیک سر مو فرق در این گیر و دار نیست
شعشعهٔ ابر پراکنده در شفقکم ز یکی کبکبه ی اقتدار نیست
گرچه بدیع است جهان لیک بیبقاستهیچ گوارنده چنین ناگوار نیست
تا بنخوانی تو مر این را جفا و جبرجبر و جفا را بر صانع گذار نیست
صنع خداوند جهان نظم کامل استنیز به جز جبر ز نظم انتظار نیست
عدل خدا را تو به میزان خود مسنجکفهٔ عدل این کرهٔ خاکسار نیست
گر خردت هست، غم نیستی مدارنیستی از بهر خردمند عار نیست
ور خردت نی، غم نابخردیت بسشاد زیاد آن که بدین غم دچار نیست
شاد زی وگام زن و نان به دست کنکز حسد و کینه کسی رستگار نیست
غصهٔ بیهوده پی زندگی مخورزندگی و غصه بهم سازگار نیست
رو به جهان درنگر از دیدهٔ «بهار»ای که ترا خادم و خیل و زوار نیست
زانکه به آلام غم دهر، مرهمیدرد زداینده چو شعر «بهار» نیست