شمارهٔ ۴۳ - غم
گویی علامت بشر اندر جهان، غم استآن کس که غم نداشت نه فرزند آدم است
شاعر پیمبری است خداوند او شعورکاو از خدای خویش همه روزه ملهم است
هستم فدای طرفه خدایی که بر قلوبالهامها فرستد و جبریل او غم است
بر گردن حیات بپیچیده عقل و عشقاین هر دو مار با همه کس یار و همدم است
ماریست عقل، یکدم و چندین هزار سریعنی که عقل با غم بسیار توام است
ماریست عشق، یکسر و چندین هزار دمیعنی غمی که بر همه غمها مقدم است
هر زندهای که نیست گرفتار این دوبنداو آدمی نه، بل حیوان مسلم است
نزدیک من حیات به جز رنج و درد نیسترنج است و غصه زندگی ار بیش و ار کم است
دیدم به عمق جنگل هندوستان، بهارجوکی گرفته ماتم و بوزینه خرم است