گنج

شمارهٔ ۴۲ - حب الوطن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راست۷۵ بیت
هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر استمعنی حب‌الوطن‌، فرمودهٔ پیغمبر است
هرکه ‌بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جانچون شهیدان‌از می فخرش‌لبالب‌ساغر است
از خدا وز شاه وز میهن دمی غافل مباشزان که بی این هرسه‌، مردم ازبهائم کمتراست
قلب خود از یاد شاهنشه مکن هرگز تهیخاصه‌ در میدان که شاهنشاه قلب لشگر است
از تو بی‌آیین و بی‌سلطان نیاید هیچ کارزان که‌آیین‌روح وکشورپیکروسلطان‌سراست
موبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت‌؟گفت حکم پادشاهان همچو حکم داور است
عیش کن گر دادت ایزد پادشاهی دادگرپادشا چون دادگر شد روز عیش کشور است
*‌*‌
ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک توپرتوافکن بر وطن چون آفتاب خاور است
دامنت ‌پاکست و فکرت روشن و دستت کریماین‌ چنین‌ باشد شهی کاو فاضل و نام‌آور است
گر پسر فاضل‌تر بود از پدر ،نبود شگفتزان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر است
با جهانداری نسازد علقهٔ خویش و تبارپادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر است
بر دل مردم نشین کاین کشور بی‌مدعیساحتش‌ پر نعمت و گنجینه‌اش پر گوهر است
هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدرجنبشی کن‌ گرت ارثی زان‌ پدر وین مادر است
فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهیاز ره‌ شفقت که‌ ایران سخت زار و مضطر است
این همان ملک است کاندر باستان بینی در اوداریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است
وز پس اسلام رو بنگر که بینی بی‌خلافکز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است
این‌ همه‌ جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بسشاه‌ عادل کشورش معمور و گنجش بی‌مر است
خسروان پیش نیاکان تو زانو می‌زدندشاهد من صفهٔ شاپور و نقش قیصر است
رو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میانزان که زیر سایهٔ او جنت جان‌پرور است
جوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوارزن بود آن کس که در بند حریر و زیور است
گرد میدان وغا را توتیای دیده کنگرد هیجا توتیای دیدهٔ شیر نر است
مردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرارکآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است
گر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیرمرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است
قتلگاه خویش را با دیدهٔ خواری مبینزان که ‌آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر است
صلح ‌اگرخواهی ‌به ‌ساز و برگ ‌لشگر کوش ‌از آنکبیش ‌ترسد دشمن‌ از تیغی که بیشش جوهر است
ملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنانملک بی‌لشگر همانا قصر بی‌بام و در است
از امیر دزد و سرباز فقیر امید نیستشیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر است
مقتدر شو تا ز صاحب‌قدرتان ایمن شویشیر آفریقا هماورد پلنگ بربر است
مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولیبندهٔ بیگانگان بودن ز مردن بدتر است
فقر در آزادگی به از غنا در بندگیگاو فربه بی گمان صید پلنگ لاغر است
از خدا غافل مشو یک ‌لحظه در هر کارکردچون تو باشی با خدا هرجا خدایت یاور است
تکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجویهرکه دارد علم و استغنا شه بی‌افسر است
از طمع پرهیز کن زیرا که چون قلاب دارهرچه ‌سعی ‌افزون‌نمایی ‌عقده‌اش‌ محکم‌تر است
نیست‌ از رشک‌ و حسد سوزنده‌تر چیزی از آنکخفته‌ خوش‌ محسود و حاسد در میان ‌آذر است
قدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیستپادشاه بی‌طمع مالک‌رقاب کشور است
مردم آزاده را بیغوله فردوس است لیکمرد حرص و آز را فردوس کام اژدر است
خویش‌ را فربه‌ مکن از خوردن و خفتن که شیرزان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر است
تن زن از نوشابه زیرا مرگ خیز و شر فزاستمعنی نوشابه آب مرگ و معجون شر است
مغز را روشن کن از دانش که آرام دلستجسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است
راست باش و پاک با هم‌میهنان از مرد و زنکان ‌یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است
اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیزکز نظر پنهان کند آن را که گنج گوهر است
در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جانتا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است
قدرت ار خواهی ز راه جود کن خود را قویشه که‌ زر بخشی کند حکمش‌ روا همچون زر است
نیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و ددهرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است
دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربانلطف شه بر خلق شیرین‌تر ز قند و شکر است
هرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترندگوش ها بر داستان کاوهٔ آهنگر است
خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشتکز پس هر انتقامی انتقامی دیگر است
دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسارزان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است
چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باشمه که بیدار است شب‌ها بر کواکب مهتر است
تکیه بر عز و جلالت کی کند مرد حکیمکآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است
دوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوستهرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است
دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدیره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است
آشنا کآزار یاران جست او بیگانه استمادری کآسیب طفلان خواست او مادندر است
سروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن استمژه چون خم شد بسوی چشم نوک نشتر است
چون که قاضی زور گوید داوری با پادشاستپادشاه چون زور گوید داوری با داور است
سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیزدخمهٔ دارا نشان فتنهٔ اسکندر است
نقشهٔ کار ار خطا شد کارها گردد خطاراست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است
سعی فرما تا به قانون افکنی بنیان کارشه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر است
جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسارآری آری صیقل آئینه از خاکستر است
چاپلوسان سخن‌چین را ز درگه دور دارچاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است
فتنهٔ صورت مشو زیرا که بهر کار ملکزشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر است
کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنکپیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است
هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویشکار مغز از قلب جستن عیباک و منکر است
جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبرانبهترین مامور فرمانده دل فرمانبر است
در ره فرهنگ و آئین وطن غفلت مورزملک بی‌فرهنگ و بی آ‌ئین درختی بی‌بر است
رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلستاعتبار دین و آیین پاسبان هر در است
در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملکپیر دانشور به از برنای نادانشور است
با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده سازچون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است
ملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزایخامهٔ آزاد نافذتر ز نوک خنجر است
خاطر پاکت مبادا خالی از نور امیدزان‌که ما را گر امیدی مانده باشد زین در است
منت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافتخسرو معصوم را مدح و ثنایش درخور است
لاله‌گون بادا به باغ ملک‌، چهر بخت توتا به فروردین چمن پر لاله و سیسنبر است
فال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهارفال فرخ را اثرها در مسیر اختر است
خدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سالخدمت گوینده باقی تا به روز محشر است