شمارهٔ ۱۹۲ - دین و دولت
مژده که بگرفت جای از بر تخت کیانشاه جهان پهلوی میر جهان پهلوان
نابغهٔ راستین، قائد ایران زمینپادشه بیقرین، خسرو صاحبقران
شیردل و پیلتن، یکهسوار وطنفارس لشکرشکن، قائد کشورستان
مهر ز برجیسخواست کاصل سعادت کجاستروی به شه کرد راست گفت که آنست آن
تا تو نشستی به تخت تا تو رسیدی به گاهگشت سمرها درست گشت خبرها عیان
فر تو تجدید کرد، عهد تو تکرار دادعزم تو کرد استوار، بخت تو کرد امتحان
خسروی کیقباد، سلطنت داریوشواقعهٔ اردشیر، نهضت نوشیروان
باش که از فر بخت، باز مکرر کندعهد همایون تو، شوکت عهدکیان
سرحد ایران کند، فسحت دیرینه کسببا سخن پارسی امر تو گردد روان
از در اسروشنه تا لب اروند رودوز لب دریای روم، تا در هندوستان
پرتو انصاف و عدل، کرده منور زمینغرش سعی و عمل، خاسته تا آسمان
بر سخنان بهار، پادشها گوش داروین گهر شاهوار، گیر ز من رایگان
کوش به سرّ و علن، در بد و خوب وطنتا نشود راهزن، بدرقهٔ کاروان
شاه بود ناگزیر، در همه حال، از وزبرتجربه باید زپیر، هست چو دولت جوان
پاک وزیری صمیم، قاعدهدان و کریمدر همه جا مستقیم، بر همه کس مهربان
نزد خلایق عزیز، نزد خداوند نیزخوشصفت و باتمیز، باخرد وکاردان
چشم طمع دوخته، شهوت خود سوختهتجربه آموخته، از فترات جهان
بیطمعی پیشهاش، مهر شد اندیشهاشتا نزند تیشهاش، ریشهٔ امن و امان
مجلس شورا سترگ، روح وکیلان بزرگبهر بداندیش گرگ، بهر خلایق شبان
لیک همهحقپرست، جمله به شه داده دستدر ره اصلاح مست بهر وطن کنده جان
نه همه شورشطلب، نه همگی بسته لبنه همه والانسب، نه همه بیخانمان
خصم تعلل کند، بلکه تجاهل کندچون که تعادل کند، پادشه و پارلمان
شد چو یکی زین دو سست ، نیست تعادل درستکار ترازو نخست، شد به دوکفه روان
مسئلهٔ انتخاب، اصل بود در حسابتاکه شوی کامیاب، سعی بفرما در آن
ملت و دلشادیش، هست در آزادیشره چو نشان دادیش سخت مگردان عنان
عامه چو شد دینتباه، سهل شماردگناهمنکر دین را مخواه، دشمن دین را بران
دولت و دین هم نواست، ملت بیدین خطاستزانکه در اصل بقاست، دولت و دین توأمان