شمارهٔ ۱۹۱ - لوح عبرت
کبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسانحال آخرین بنگر، ذکر اولین برخوان
ای هیون آتش دم، ای عقاب باد افسایای نهنگ آب اوبار، ای پلنگ خاکافشان
خاک از تو در لرزه، آب از تو در نالهباد از تو در فریاد، آتش از تو در افغان
غولبارگی تا چند، راه و رسم انسان گیردیو سیرتی تاکی، سوی آدمیت ران
آدمی وحیوان چیست جنس ناقص وکاملگر تو زآدمی؟ چه بود ازتو فرق تا حیوان
دد پی غذا ریزد خون جانور، لیکنسیر چون شود بندد، از درندگی دندان
تو پی هوا ربزی، خون مردمان باریای نگشته هرگز سیر از دریدن انسان
ای که نالی از لندن، وی که بالی از برلنای که گویی از مسکو وی که موئی از تهران
گوشکن که پیش از ما در جهان بسی بودستقصرها که ایوانشان برگذشتی از کیوان
شهرها که بر هر در، صد هزار دربان داشتو از گزند دوران گشت جمله بیدر و دربان
ور نباشدت باور، رو ببین که در مغرببا عمارت وردن خود چه می کند دوران
سرگذشت بابل را گر شنیده باشد نیکقصرکی کند قیصر، خانه چون نهد خاقان
تافت سالیان خورشید، بر عمارت بابلبر خرابهٔ او نیز، هست همچنان تابان
نینوا که بر گردش، چار روز ره بودیدر دو روز شد یغما، در سه روز شد ویران
دامغان که چون بابل داشت صد در روئینمشت آهنین چرخ، درفکندش از بنیان
تیسفون و صیدا کو ، کو صبا و کو تدمرصور و بعلبک چون شد ثیبه چون شد و انزان
مغزها بفرسایند زبر این کهن دیوارکوشکها فروریزند، پیش این بلند ایوان
هر خرابهای ما را، عبرتی دگر بخشداز نشیمن دارا، تا رواق نوشروان
کورش معظم کو، وانکه قفلها برداشتاز دفاین آشور، وز خزاین کلدان
آن که نیم گیتی را بستد و عمارت کرداز چه گمشد آثارش، زیر شوش و اکباتان
داریوش اعظم کو ، کز نهیب رمحش بودماه آسمان تفته، ماهی زمین بریان
آنکه در سیاق ملک، بود نیم جولانشازکران آفریقا، تا کران ترکستان
مهرداد اعظم کو؟ فخر تیرهٔ آرشکاردشیر والاکو ؟ شمع دوده ی ساسان
مهتران کجا مردند، با رفاه بیزحمتخسروان کجا رفتند، با سپاه بیپایان
گر ندانی از گرزوس، رو بجوی از سردیسور نخواندی از رمسیس، رو بپرس از هرمان
کوبد آن یک ازکرزوس، کو یکی ملک بودیکز خزاینش بودی، چهرآسیا رخشان
مر مرا عمارت کرد، واندر آن امارت کردمن بدم به عهدش بر، از نکوترین بلدان
خود بدونماند آن گنج، هم به من نماند آن فرگشت فر و گنج ما، هر دو از نظر پنهان
کوبداینیک از رمسیس، کانملکبهمصراندرداشت فرّ فرعونی، بود بدر بینقصان
ییش از او ز قلزم بر، کس نکرده بد عبرهییش از او به بحر هند، کس نرانده بدیکران
بد ز خطهٔ نیلش تا محیط، درقبضهبد ز رود دانوبش تا به گنگ، در فرمان
شصتسالش اندیتش، خلق سجده بردندینک نماندش اندر پس جز شمایلی بیجان
بر خرابههای رم گرگذرکنی روزیقصهها تو را گویند از جلالت رومان
ازکران بحرالروم اندکی شو آنسوترگام نه به ساحل بر، شو به خطهٔ یونان
بازبرن از آن کشور تا حدیثکی کوبدزان جلالت و همت، زان فضایل و عرفان
پس ز بارهٔ آتن خواه تاکند طرفیاز ملک خشایرشا وز سکندرت، عنوان
کان ملک از ایرانشهر از چهرو بهٔونان تاختواندگر ز مقدونی از چه تاخت بر ایران
آب و خاک گیتی را بستدند و بگذشتندخاک همچنان ساکن، آب همچنان جوشان
کر سکندر از یونان تاکران عمان تاختوز خراج عمان ساخت لشگر خود آبادان
برد زحمتی بیمر’ یافت اجرتی کمترلیک ره نشد نزدیک بین قبرس و عمان
حرص چوندهان بگشود،عقل راببندد چشمگم شود سرچشمه چون فزون شود باران
هر ملک به ملک خویش، خاکها بیفزایدتا به کام دل یک چند اندر آن دهد جولان
کم شود به هر میدان از شمار مردم، لیکنی فزون شود نی کم، زین فراخنا میدان
**
در یکی قفس مردی داشت چند بوزینهروز و شب فرستادی آب و نانشان یکسان
وان سفیهگان هر روز در منازعت بودندبر سر فراخی جای، بر سر فزونی نان
لیک هرچهزان کولان زان میان شدی کشتهخواجه در قفس راندی دیگری به جای آن
بهر جا و نان خوردند خون یکدیگر لیکننه فراختر شد جای، نه وسیعتر شد خوان
آدمی نخستین روز ازیکی پدر برخاستهم به روز دیگر جَست یک قبیله از طوفان
شهوت و شقاوتشان رنگ مختلف بخشودتا ازین دو رنگیها، پر شراره شد گیهان
یک قبیله شد تاتار، یک قبیله شد هندویک عشیره شد لاتین، یک عشیره شد ژرمان
نامشان بشر بوده است از خدا ولی هر روزاز پی عداوتشان، کنیتی نهد شیطان
نان خود خورند اما، خون یکدگر ریزنددر اطاعت شیطان، یا اطاعت یزدان
گوید آن یک از تورات، گوید این یک از انجیلخواند آن یک از پازند خواند این یک از قرآن
معنیش ندانسته، بر حمایتش خیزندآن معاشران همرنگ، وین محامیان غضبان
چار مرد دانشمند، در عشیرهای رفتندتا یکی سخن گویند , در سعادت ایشان
ابلهان نخستین بار، در به میهمان بستندوان مبشران ماندند، بیپناه و سرگردان
از پس بسی کوشش، راه جسته و گفتندخیر و شر آن مردم، با دلیل و با برهان
آن کسان ندانستند معنی قصص لیکنچار تیره بنشستند، نزد چار تن مهمان
هر یکی ز ضیف خویش گونهگون سخن گفتیوز حمایتش کردی فخر بر دگر اخوان
آن مفاخرت آخر با مجادلت پیوستوان مجادلت بنشاند، بیخ کین در آن سامان
آن قصص فرامش شد وان چهار تن ماندنددر میان آن غوغا، زار و مضطر و حیران
نعمت بشر جستند، انبیاء عالیقدرهم براین اثر رفتند، اولیای والاشان
بر تو پندها دادند در سعادت و عزتتو ازآن نبستی طرف، جز خرابی و خذلان
انبیا تو را گفتند نیک باش و نیکی کنتا که نیک بینی از اماثل و اقران
راستگوی و منصف شو مهرورز و عادل باشهم ز نان خود میخور، هم به خلق میده نان
تا به بد نیامیزی رو به جای خود بنشینور کسی به بد خیزد، کر توانیش بنشان
بر خود آنچه نپسندی، آن به دیگران مپسنداینت گوهر مقصود، اینت جوهر ایمان
تو به نام دینداری، مردمان بیازاریهم به خود روا داری، لطف و بخشش یزدان
سوزیان تو را باشد، ورنه پاک یزدان رانز سعادتت سودی است، نز شقاوتت خسران
گر به نام بیدینی، نیکویی کنی بهترتا به نام دینداری، فسق ورزی و عصیان
آدمی بدان آمد، تاکه نام و نان یابدآن ز طاعت باری، این ز خدمت دهقان
گنج نام و نان باید، تا ز رنج تن زایدنام و نان به رنج خلق، نار باشد و نیران
عالمی به جان آیند تا تو نام و نان یابیاینت ذنب لایغفر، اینت درد بیدرمان
سعی کن که یابی بهر، ورنه سعی ناکردهاجرتت نخواهد داد، اوستاد این دکان
ایزدت بهر زحمت، قوتی دهد ورنهز آسمان نیفشاند، نعمتیت در دامان
گرتو ز آسمان هر روز مائده طمع داریاشکمت نگردد سیر، جز ز لقمه حرمان
با دعا اگر طفلی، سیر گشتی و خفتیخلق کی شدی هرگز، شیر مادر و پستان
ای شما که بگذارید عمر خود بنان خلقوانگه از خدا دانید، این مراحم شایان
لقمههای بیزحمت، قهرهای یزدانی استکاندربن جهان گردد، هریک اژدری پیچان
هم درین جهان بخشد آن فلاکتی کامروزاندر آن فتادستید، دیده کور و دل عمیان
چون بهار از ایزد خواه، نعمت و شرف وانگاهخود بکوش و یاری جوی، از مهیمن سبحان
**
ایزدا کرامت کن، در فضای آزادیگوشهای که بشتابم سوی او از این زندان
زانکه سیرشد طبعم زبن فضای پروحشتهم نفور شد روحم، زین گروه بیوجدان
طبع من نیارد خواست، نعمتی چنین تیرهتیر دیدهٔ دانا، باد کلهٔ نادان
فکر قادرم دادی، اینت برترین رحمتحجتم قوی کردی، اینت بهترین احسان
هر دمی که بشمارم بر تو صد سپاس آرمزین زبان معنیسنج وین روان پرعرفان