شمارهٔ ۱۹۳ - جزر و مد سعادت
خواندیم در دفاتر و کردیم امتحانکاز بعد هر غمی بود آسایشی نهان
چون شب تمام گردد روزی شود پدیدچون بگذرد بلیه رفاهی شود عیان
تاربخ روزگار سراسر بخواندهامزایران و روم و مشرق و مغرب یکان یکان
قرنیدو چون گذشت به بدبخت کشوریپیدا شود ز غیب یکی صاحبقران
گوبند هر به الف برآید الف قدیخود راستست و نیست خم و پیچی اندر آن
چون نقشهای گنجفه در طالع مللپشت هم اوفتاده گهی سود وگه زیان
در هر قمار سود و زیان با تناسب استوندر حیات جامعه پیداست این نشان
درباست زندگانی اقوام و اندروپیوسته جزر و مد سعادت بود عیان
باشد شگفت قصهٔ ایران و مردمشآری شگفتی آرد هر صفحهای از آن
بهر نمونه رخصت اگر هست بشمرمتاربخ ملک ایران از عهد باستان
یک روز شد به پنجهٔ کلدانیان اسیرایران و «بیورسب» در آن شد خدایگان
ده قرن خاک ایران در چنگ آن گروهبگرفت ز اشک خونین، رخسار ارغوان
صاحبقران ملی ناگه برون شتافتچون شیر خشمناک ز بازار اصفهان
بربست کاوه یکسره بازارهای شهربرکف گرفت رایت منصورکاویان
لشکر بسوی پهنهٔ البرز برد و یافتفرزند آبتین را با طالع جوان
روز دگر ز سطوت افراسیاب ترکایران خراب گشت و تهی شد از آب و نان
ناگه رشادت پسر زال زر بداداز ترکتاز دشمن، این ملک را امان
آمد زکوهسار دماوند، کیقبادشدکشور از قدومش چون روضه جنان
روزی دگر تسلط شورشگران گرفتاز ماد و شوش تا هری و بلخ و خاوران
بیگانگان ز لیدی و مصری و بابلیبهر خراب ایران گشتند توأمان
هریک ز ناتوانی ایران قوی شدنددشمن قوی شود چو شود مرد ناتوان
ناگاه گشت « کورش» والاگهر پدیددر پارس ریخت طرح یکی دولت جوان
گردنکشان گیتی تسلیم وی شدندسر بر سپهر سود مهین رایت کیان
جانش اگرچه در ره این مملکت برفتاز او رسید دشمن این مملکت به جان
روز دگر به دعوی شهزادگی، نهادهرگوشه غاصبی به سر افسر به رایگان
نه تن ز غاصبان و مجوسان ز شش جهتکوبیده پنج نوبت شاهی به یک زمان
کامد یکی فریشته در پیش «داریوش»گفتش برون خرام که هنگام تست هان
سردار نامدار برآمد بر اسب و راندتوسن گه سپیده به میدان امتحان
پیش سپاه، شیهه کشید اسب دولتشیعنی کجاست تاج که اینجاست قهرمان
تاجش به سر نهادند ایرانیان و گشتایران چو عهد « کورش» دارای عز و شان
شد مملکت منظم وآمد زیمن بختاز قیروان مسخر او تا به قیروان
شد داستانش نقش به کهسار بیستونتا بیستون بجاست بجایست داستان
روز دگر ز فتنهٔ اسکندر اوفتاددارا و تختگاهش در خاک و خاکدان
اهریمنان فارس به رغم خدایان شتافتنداز مصر و شام و اربل تابلخ و بامیان
یک قرن اشگ ریخت وطن تا که برکشیداشک بزرگ، رایت شوکت بر آسمان
از شهر «اشکآباد» آمد برون و راندبر دفع جیش یونان تا شهر دامغان
یکسو ز خصم شرقی پرداخت باختریکسو ز خصم غربی پیراست خوروران
زاشکانیان دوباره شد ایران جوان و رفتآن سوز و سوگواری از یاد مردمان
چون تیغ اردشیر سرافراز، بردریددر پهنهٔ مصاف، جگرگاه اردوان
بر سیرت هخامنشی دولت بخاستگشت زمانه نو کرد آن کهنه دودمان
ساسانیان شدند یکی دولت بزرگنز رومشان تزلزل و نز چینشان زیان
روز دگر ز نیزه گذاران بادیهجست آتشی به مکمن شیران نیستان
سالی دویست بر سر این آسیای دهراز خون بیگناهان شد جویها روان
ناگه به فر ایزدی از بیشه شد پدیدیعقوب لیث، شیر بیابان سیستان
آزادی عجم را بنیان نهاد و کردسهم عرب برون ز دل قوم آریان
پور وصیف سگزی و بسام خارجیگفتند شعر پارسی و زنده شد زبان
تا چار قرن، خلق خراسان و نیمروزکردند سعی و تازه شد آثار باستان
افشاند میر نصر، زر و رودکی، سخنآری سخن ز دل دمد و سیم و زر ز کان
فردوسی آمد و سخن از چرخ برگذاشتبر طراز پهلوانی و بر یاد پهلوان
آنک به خاندان عجم کرد خدمتیکان هیچگه نمیرود از یاد خاندان
ارجوکه کهنه تربت او نو شودکه هستدولت جوان و ملک جوان و ملک جوان
وانگه ز تیرهبختی خوارزمشه، نهادچنگیز برگلوی وطن تیغ خونفشان
بیش از دو قرن و نیم نیاکان ما شدندخوار و ذلیل زیر پی ترک و ترکمان
جست از میان تودهٔ خاکستر وطنناگاه برق و گشت منور از او زمان
اندر مصاف تاخت سماعیل شاه و یافتایران جلال و شوکت رفته به رایگان
وانگه که شد ز سستی آلصفی، بلنددر زیر تیغ افغان، افغان از اصفهان
روسیه تاخت تا طبرستان و اردبیلترکیه تاخت از همدان تا به ایروان
محمود سیستانی از سیستان گرفتتا قاینات و طوس و نشابور و اردکان
آمد برون ز میغ وطن تیغ نادریوز وی گرفت روشنی این تیره خاکدان
و امروز باز نو شده این دولت کهنبعد از قیام نادر و جهد کریمخان
یک قرن و نیم طی شد کز نسل پارسیکس را نبود تخت جم و کاخ کی، مکان
ایران خراب شد ز دو همسایهٔ قویوز بیخیالی شه و دربار ناتوان
قانون خراب و ابتر و قانونگذار کوربدتر ز هر دو مجری قانون در آن میان
القصه نیست مردم این ملک را سپسبعد از خدا پناهی غیر از خدایگان
فرمانده بزرگ رضا شاه پهلویشاهی که هست بر همه فرمان او روان
شاها خدای بر گلهٔ خلق، مر تو راچوپان صفت نمود نگهبان و پاسبان
آسایش شبان چه بود؟ خدمت رمهکز بهرخدمت رمه آمد همی شبان
تفریح خلق در گرو زحمت شه استدژ بغنود چو باشد بیدار دیدهبان
اقرار میکنم که در این عهد و روزگارهرگز شهی به از تو نداده است امتحان
چون درفتاد غلغله زآشوب بلشویکاندر ولایت طبرستان و دیلمان
تهدیدکرد عاصمهٔ ملک را عدوچون سیل خانه کوب که خیزد ز هرکران
تو با قلیل مایه سپه، تاختی به رشتکرده سپر به پیش اجانب تن و روان
زان بیشههای صعب گذشتی به رزمگاهکانجا پلنگ را نتوان راند با سنان
مردابهای موحش و آن سنگلاخهابگذاشتی، چو تیر که پرگیرد ازکمان
اندر میان دشمن رفتی و آمدنداز هر طرف سپاهی بسته به کین میان
جستی ظفر به یاری تدبیر و تیغ تیزبر دشمنان خانگی و خصم بیامان
کشور ز اهتمام تو یکباره امن گشتگردنکشان و دزدان گشتند بینشان
جاماسب گفته است به جاماسبنامه دریاجوجیان ز شرق درآیند ناگهان
هر چیز را خورند و ستانند و بگذرندهمچون ملخ که بگذرد از باغ و بوستان
از بهر دفع آنان بیرون شود یکیمانند تو از ایران در آخرالزمان
آن قوم را به دریا ریزد ز رزمگاهوایران دوباره گردد چون عهد باستان
مانندهٔ نیاکان گردد به عهد توخوی نژاد ایران با صدق همعنان
جاماسبنامه را تویی اکنون شها گواهاز من به یاد دار و بر این فال خوش بران