گنج

شمارهٔ ۱۵۱ - پیام به انگلستان

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۳۵ بیت
یک‌ره از ری سوی لندن گذر ای پیک شمالبر ازین شهر بدان شهر یکی صورت حال
بحر اخضر چو فرو ربزد در تنگه مانشتنگهٔ مانش چو پیوندد با بحر شمال
کشوری بینی پر مردمی و حشمت و فرمردمی بینی آزاده و فرخنده‌ خصال
از پی حفظ وطن کرده بپا رایت حربوز ره پاس شرف بسته میان بهر قتال
حشم و لشکر برده به فراز و به نشیبسپه و سنگر بسته به وهاد و به تلال
توپ‌ها بینی بگشاده دهان میلامیلدشت‌ها بینی‌، ز انبوه حشر مالامال
نوجوانانی پوشیده به تن جامهٔ جنگشیرمردانی بگرفته به کف تیغ جدال
بانوان بینی در سعی و عمل چون مردانپیرها بینی خندان و دوان چون اطفال
باغ‌ها بینی سرسبز به مانند بهشتکاخ‌ها بینی ستوار به کردار جبال
مجلس عامه نشسته به سئوال و به جوابمجلس خاصه ستاده به جواب و به سئوال
سائسان بینی هریک چو فلک بی‌آرامتاجران یابی هریک چو طبیعت فعال
به تن و توش‌، جوان و به بر و دوش‌، قویبه روش، تندخرام و به سخن، چرب‌مقال
به سخن گفتن صافند و صریح‌اند و صدیقبه عمل کردن جلدند و جسور و جوال
کوه درکوه موتور بینی و طیاره و توپدشت در دشت سپه بینی و ترتیب نزال
ناو جوشن‌ور بینی زده صف اندر صفمرغ بمب‌افکن یابی زده بال اندر بال
مرغ بمب‌افکنشان‌، تیزتر از مرغ هواناو بالن‌برشان بیشتر از ماهی بال
ببر از مردم غم‌دیدهٔ ایران خبریسوی آن کشور و آن مردم پاکیزه‌فعال
بازگو کای متمکن شده از دولت شرقهیچ دانید که در شرق چه باشد احوال‌؟
چند قرنست که با مشرقتان ییوند استگشته ازشرق سوی غرب روان سیل منال
گیرم این آب و زمین گشت ز بیگانه تهیهم از استقلال افزود به جاه و به جلال
چون ‌جماعت ‌رود از دست‌، ‌چسود آب ‌و زمینچون رعیت فتد از پای‌، چسود استقلال‌؟
مشرق از مشرقیان خالی اگرگشت‌، شودمسکن وحشی تلموق و صعالیک ارال
جلوه و زیب و جمال همه‌تان از شرق استرحم آرید بدین جلوه و این زیب و جمال
شرق بازار بزرگست و شما بازرگانبا خود آیید که بازار تهی شد ز اموال
هیچ با حاصل دهقان نکند سیل ملخآنچه با حاصل این ملک نمودید امسال
همه بردید و چریدید و بگردید انبارز حبوب و ز بقول و زپیاز و ز ذغال
برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیرشهر بی‌توشه و اردو ز خورش مالامال
آن لهستانی مسکین که ازین پیش نبودجزکفی نان تهی‌، توشه او مدت سال
بره و مرغ ببرد و کره و تخم بخوردعسل و قند و مرباش فزون از خرطال
نوش جان باد به مهمان و حلال آنچه بخوردوآنچه را برد و تلف کرد نه نوش و نه حلال
که شنیده است که مهمان بخورد هم ببردهم نهان سازد و هم سوزد اگر یافت مجال
آخر این دشمنی از چیست بدین قوم فقیرنه شما زادهٔ مرغید و نه ما نسل شغال
دیو با مردم این ملک نکرد آنچه کننداین گروه متمدن به جنوب و به شمال
کاسب و شهری و زارع همگی حیرانندکز کجا توشه رسانند به اهل و به عیال
فتح نا کرده چنین است و از آن می‌ترسمکز پس فتح نبینیم به جز غنج و دلال