شمارهٔ ۱۵۰ - تشبیب
ای بر گل سوری زده از مشک سیه خالوز عود خط آراسته بر چینی تمثال
لعبت نبود چون تو دلآشوب و دلآوبزآهو نبود چون تو سیهچشم و سیهخال
ای دست نکویی به بناگوش تو زان زلفبنگاشته بی خامه بسی جیم و بسی دال
از جیم تو صد تاب و شکن بر قد عشاقوز دال تو صد بند و گره در دل ابدال
می ده که هلال مه شوال برآمدای بی تو قد من چو هلال مه شوال
احوال من از بوسه کن ای ترک دگرگونزان پیشگه از باده دگرگون کنم احوال
در مسجد و محراب همی رفتم زین پیشواکنون نروم جز به در مطرب و قوال
رفت آنکه شب و روز به هر برزن و هر کویزاهد رود از پیش و گروهیش به دنبال
می ده که مرا حال نمانده است کزین بیشزاعمال شبانروز دگرگونه کنم حال
چون آتش سیال یکی باده بنه پیشای روی تو افروختهتر زآتش سیال
بردند به چین اندر تمثال تو بت رویزآنروی پرستند به چین اندر تمثال
فالم همه نیکو بود از دیدن روبتاز دیدن روی تو نکوتر نبود فال