شمارهٔ ۱۴۹ - صدارت اتابک اعظم
آن اختری که کرد نهان چندگه جمالامروز شد فروزان از مطلع جلال
از مطلع جلال فروزان شد اختریکز چشم خلق داشت نهان چندگه جمال
یکچندکرد روی پی مصلحت نهانواینک طلوع کرد دگر ره به فر و فال
سالی سه رخ نهفت گر از آسمان ملکتابنده بود خواهد زبن پس هزار سال
چون در فراق او دل یک ملک شد نژندفر ملک تعالی گفتش الاتعال
گاه وصال آمد و هجران شد اسپریهجران چو اسپری شد آید گه وصال
چونتافت روی تربیت از این خجسته ملکفرسوده گشت ملک و دگرگونه گشت حال
چون پور برخیا ز در جم برفت وگشتخاتم اسیر پنجه دیو سیهمآل
کالیوه شد هنرور و نستوده شد هنرافسانه گشت دانش و بیمایه شد کمال
آزاده مردمان را دریوزه کشت فردربوزه پیشگان را فرخنده گشت فال
چون دید ذوالجلال تبه، روزگار ملکبر روزگار ملک ببخشود ذوالجلال
وانگه یکی فرشته برانگیخت تا به قهرخاتم برون کشد زکف دیو بدسگال
ناگه زگردش فلک باژگون سریرخورشید خسروی را شد نوبت زوال
بر عادت زمانه پس از آن خجسته شاهملک زمانه یافت بدین خسرو انتقال
چون ملک یافت رونق و یکرویه گشت کارمر خواجه را رسید ز شاه جهان مثال
کای بیتوگوش خلق به بیغارهٔ حسودوی بیتو جان خلق به سرپنجهٔ نکال
اکنون مرا رسید جهان داوری و کردشاه جهان به روضه فردوس ارتحال
بیرون ممان و کشور ما را پذیره شوورنه پذیره گردد این ملک را وبال
صدر جهان وزیر معظم چو این شنیدچاره ندید امر ملک را جز امتثال
بنگاه خود بماند و به ایران کشید رختبا لطف کردگاری و با فر لایزال
بوسیده پای خسرو و بگرفته دست بختبگشوده روی رامش و بسته در ملال
ای خرگه وزارت، رو بر فلک بنازوی مسند صدارت، شو بر جهان ببال
ای خصم دیو سیرت، نالان شو و مخندوی ملک دیده محنت، خندان شو و منال
کامد به فر بخت دگرباره سوی توصدر فلک مقام و عید ملک خصال
فرخنده فر اتابک اعظم امین شاهدستور بینظیر و خداوند بیهمال
رایش ستارهسیرت و جودش سحاب فعلعزمش سپهر پویه وحزمش زمین مثال
از اوگزیده منظرهٔ فرهی طرازوز او گرفته آینهٔ خسروی صقال
پاسش زگرگ نائبه بشکسته چنگ و ناببأسش ز باز حادثه پرکنده پر و بال
باکین او بنالد گردون کینهتوزبا خشم او نتابد دنیای مردمال
رایش ز روی مهر درخشان برد فروغکلکش ز پشت شیر نیستان کشد دوال
آنجاکه خنگ همت عالیش زد قدمدر هم گسست توسن اندیشه را عقال
مال و زر است به ز همه چیز پیش خلقوتن خواجه راست نام نکو به ز زر و مال
صدرا ز بخت، منظری افراشتی بلندچندان که بر فرازش برنگذرد خیال
عزم تو را به پونه نپوید همی نسیمحزم تو را به پایه نپاید همی جبال
روی صدارت از تو فزاید به مهر، نورصدر وزارت از تو فرازد به چرخ بال
خوی تو مهرگستر و روی تو مهرفرجود تو خصم مال و وجود تو خصم مال
دربا و ابر را تسودی دگر حکیمگر دیدی آن دل هنری وان کف نوال
دارد زگال با دل خصم تو نسبتیزان رو زنند آتش سوزنده در زگال
عینالکمال باد ز پیرامن تو دورای یافته ز فر تو ملک ملک کمال
تا درخورکنار تو گردد عروس بختزینت بسی فزود به رخ بر زخط و خال
نک آرمیده در برت آن خوبرو عروسگو خصم رو برآر همه روزه قیل و قال
آنان که لب به یاوه گشودند پیش از ایناکنون چرا شده است زبانشان به کام لال
تا برفروختی رخ بخت اندربن بساطدر جان دشمن تو بلا یافت اشتعال
شهباز از این سپس نزند پنجه بر تذروضرغام ازین سپس نکند حمله بر مرال
گاه آمده است تاکه سرانگشت خودگزندآنان که خواستند به کار تو اختلال
یزدان به خواست درتو بزرگی و فرهیرخ تافتن ز خواهش یزدان بود محال
صدرا صبوری آن ملک شاعران طوسکز نعمت تو داشت بسی حشمت و جلال
در باغ مدحت تو نهالی نشاند و رفتو اینک به دولت تو برآورده شاخ و بال
مدح تو جز بهار نگویدکس اینچنینبا بهترین معانی و با بهترین مقال
گر زانکه شعرگفتم شعری بود بدیعور زانکه سحر کردم سحری بود حلال
بادا قرین اختر جاه تو نجم سعدبادا مطیع بخت جوان تو چرخ زال
کام تو باد با لب آن شاهدی که برداز خلق، دل به طرهٔ خمیدهتر ز دال
بنگاه نیکخواه تو پر خلخی نگارپهلوی بدسگال تو پر هندوی نصال
از نیکوان بساط تو بنگه پریوز لعبتان سرای توی چون مرتع غزال