شمارهٔ ۱۴۴ - در منقبت حضرت امام جعفر صادق(ع)
باز به پا کرد نوبهار سرادقبلبل آمد خطیب و قمری ناطق
رایتی فرودین به باغ درآویختپرچم سرخ از گلوی سبز سناجق
طبل زد از نیمروز لشکر نوروزوز حد مغرب گرفت تا حد مشرق
لشکر دی شد به کوهسار شمالیبست به هر مرز برف، راه مضایق
رعد فروکوفت کوس و ابر ز بالابر سر دشمن ز برق ریخت صواعق
باغ چو شطرنج گشت و شاه جنوبیآمد بر لشکر شمالی فائق
لاله نوخیز رسته بر دو لب جویهمچو به شطرنج از دو سوی، بیادق
غنچه بخندد به گونهٔ لب عذراابر بگرید بسان دیده وامق
سنگدلی بین که چهر درهم معشوقباز نگردد مگر ز گریهٔ عاشق
دفتری گل کشد ز جزوه کش اوراقتا که سوابق کند درست و لواحق
چون که شد اوراق گل تمام مرتبعضو گلستان شود به حکم سوابق
هست گلستان اداره و گلش اعضامهر فروزان بود مدیری لایق
نیست خلل اندرین اداره که خورشیدهست به تشویق جمله اعضا شایق
عضو هنرمند، جاه و مرتبه بایدخاصه که با وی بود رییس موافق
**
نوز نتابیده صبح، خواه صبوحیزان که صبوحی است لیل غم را فالق
از می فکرت بساز جام خرد پرجام خرد پر نگردد از می رائق
با می فکرت صبوح کن که بود فکرخمری کان را خمار نبود لاحق
هرکه سحرخیزگشت و فکرکنندهراحت مخلوق جست و رحمت خالق
وانکه فروخفت تا برآمد خورشیدبر تن و بر جان خویش نبود مشفق
چون گل خندان پگاه روی فرو شویجانب حق روی کن به نیت صادق
غنچهصفت پردهٔ خمود فرو دریکسره آزاد شو ز قید علایق
خیز که گل روی خود به ژاله فروشستتاکه نماز آورد به رب مشارق
خیزکه مرغ سحر سرود سرایدهمچو من اندر مدیح جعفر صادق
**
حجه یزدان که دست علم قدیمشدین هدی را نطاق بست ز منطق
راهبر مؤمنان به درک مسائلپیشرو عارفان به کشف حقایق
جام علومش جهاننمای ضمایرناخن فکرش گرهگشای دقایق
ازپی او رو که اوست هادی امتگفتهٔ او خوان که اوست ناصح مشفق
سر قران را ز محکم و متشابهجوی ز لطفش که اوست مصحف ناطق
راه به دارالشفای دانش او جویکاوست طبیبی به هر معالجه حاذق
داروی فقهش اگر نکردی چارهشرع نبی مرده بودی از مرض دق
محضر درس امام گشت مقویشربت لطف امام گشت معرق
خود نشنیدی مگر که بود به عهدشدورهٔ ضعف کتاب و نشر زنادق
وز طرفی خیل صوفیان اباحیبسته ز هر سو به هدم شرع مناطق
مُرجئه و ناصبیه نیز ز سویی اادر ره دین خدا نهاده عوائق
تیرگی جهل کشت یکسره زایلچهر مُنیرش چوگشت لامع و شارق
ساخت بنایی متین ز سنت و تفسیرکان نه زپای افتد از هجوم طوارق
در ره ارشاد خلق توسن عزمشجست فزونی به تک ز سابق و لاحق
شافعی و بوحنیفه، مالک و حنبلابجد خوانند و او معلم مفلق
خود نشنیدی که «بودوانق» ملعونخواست که خون ریزدش به خنجر بارق
هیبتش انسان گرفت دیدهٔ منصورکش ز سر صدق جست و گشت معانق
آیتحق است و هست ذات شریفشمظهر ذات و صفات صانع رازق
گر ز سر مهر بنگرد سوی دشمنقهر خدایی شود به دشمن طارق
او پی تهذیب خلق آمد از آنروبود صبور و حلیم و سهل ومرافق
ور شدی از حق به پادشاهی مأمورگبشی ازو شمل دشمنان متفرق
خصم بر قدرت امام چه باشدتودهٔ کاهی به پیش ذروهٔ شاهق
**
دولت مروانیان چو طی شد و آمدجیش خراسان به جیش مروان فائق
قاصدی آمد بر امام ز کوفهکشت شبانگه به درگهش متعلق
داشت ز بوسلمهٔ ضلال کتابیکای توبه شرع نبی بزرگ محقق
مهتر آل رسول جز تو کس امروزنیست که گردد به ملک راتق و فاتق
کار به دست منست و جز تو کسی رامن نشناسم به ملک درخور ولایق
خیز وز یثرب به کوفه آی از آن پیشکایند از رمله کودکان مراهق
چشم به راهت اعالیند و ادانیبندهٔ حکمت مغاربند و مشارق
**
صادق آل رسول نامه فرو خوانددید سخن با حقیقتست مطابق
لیک ز شاهی چو بود فرضترش کارفقر به شاهی گزید و دین به دوانق
نامهٔ بوسلمه را نداد جوابیتا که نیفتد به مشکلات و مضایق
**
ای خلف مرتضی وسبط پیمبرجور کشیدی بسی ز خصم منافق
خون به دلت کرد روزگار جفاکیشتا تن پاکت به قبر گشت ملاصق
هستی نزد خدای زنده و مرزوقای تو به خلق خدای منعم و رازق
پرتو مهرت مباد دور ز دلهاسایهٔ لطفت مباد کم ز مفارق
مدح تو گفتن بهار راست نکوترتا شنود مدح مردم متملق
کیش تو جویم مدام و راه تو پویمتا ز تن خسته روح گردد زاهق
بر پدر و مادرم ز لطف کرم کنگر صلتی دارد این قصیده رایق
چشم من از مهر برگشای و نگهدارگوهر ایمان من ز پنجهٔ سارق