شمارهٔ ۱۴۳ - بیدار شو!
ای خفته درین خاکدان رباطچون طفل فروبسته در قماط
تا چند نشینی به آب وتابای خواجه درین خاکدان رباط
زود است که بینی به جز کفنبیداد نبود هیچ در بساط
باله که گذشتن نشایدتروز دگر از روزن خیاط
بیطاعت ایزد چه گونهایبا جسم نحیف و پل صراط
مرگ است چو کلب عقور و ماسرگرم به موشیم چون قطاط
چون برق، ربیع از پی ربیعچون باد، شباط از پی شباط
عمر است که میبگذرد ز ماما خفته و آسوده در نشاط
برخیز و بکن فکری ای بهارزان پیش که خاکت شود ملاط
شد قافله، بیدار شو ز خوابای خفته درین خاکدان رباط