گنج

شمارهٔ ۱۳۹ - شکواییه

شریر، قاضی و رهزن‌، امین و دزد، عسس‌!ازبن دیار بباید برون جهاند فرس‌؛
فتاده کارکسان با جماعتی که بوندهمه عوان و همه خونی و همه ناکس‌!
زمام جمله سپرده هوس به چنگ هویمهار جمله سپرده هوی به دست هوس‌!
.. .... ...... .................که از نهیبش برخاست ناله از هرکس‌!
به خانه اندر نادیده چهر مام و پدربه مکتب اندر ناخوانده قل اعوذ و عبس
.. ... ...... ....... ... .... ... ..چو قوم موسی درساخته به سیر وعدس
.. .... ...... .... ... ... .... .. ..که بر ویند و از ویند چون سگان مگس
مگر فریشته یاری کند وگرنه به دهرنیند با سپه دیو، خیل مردم بس
ستاده‌اند به تاراج بندگان خدایچنان که رزبان در باغ رز به وقت هرس
نه از خداشان بیم و نه از بشرشان شرمنعوذ بالله از این سگان هرزه مرس
ز خائنان و ز دزدان که بر سرکارندشد این امین خزانه‌، شد آن امیر حرس
نیند غافل از آزار مرد و زن یکدمچنان پزشک زبردست از شمار مجس
نشان شکوه بدی و به محبس افتادیکس ار کشیدی باری یکی بلند نفس
کسان به محبس ایمن‌ترند تا به سرایاگرچه زنده به گورند مردم محبس
مرا ز محبس این سفلگان حکایت‌هاستکه کرده پایم روی زمین زندان مس
درون زندان دیدم نکرده جرم بسیزگنده پیرکهن تا به کودک نورس
یکی اسیر، که گفت ای اجل نجاتم دهیکی به بند، که گفت ای خدا به دادم رس
یکی به حبس‌، که از شهرخود به میر بلدعریضه کرد و بنالید از عوان و عسس
یکی به ایران باز آمده ز کشور روسیکی از ایران کرده گذر به رود ارس
یکی نوشته کتابی به تاجر دهلییکی گرفته جوابی ز عامل مدرس
یکی شکایت کردست کز چه روی امسالمرکبات گران است وگوجه‌ها نارس
یکی به محضر جمعی سروده با میرآبکه باد لعنت بر خولی و سنان عنس
یکی به عهد مدرس به نزد او رفته استشده است با وی همره ز خانه تا مدرس
گناه بنده هم از این قبل گناهان بودبگویم ار ندهی نسبت گزافه ز پس
به هشت سال ازین پیش شعله نامی دادبه من سلامی و دادم سلام او واپس
به سال‌ها پس از آن‌، شعله اشتراکی شدوزو به چند رفیق جوان فتاد قبس
بدین گناه شدم پنج ماه زندانیسپس به شهر صفاهان فتادم از محبس
کنون اسیر و غریبم به شهر اصفاهانجدا ز من زن و فرزند چون ز غژم‌، تگس
همی بنالم هر دم به یاد یار و دیارسری به زیر پر اندر، چو مرغ تنگ‌نفس
به هر طرف نگرانم در آرزوی نجاتچو مردگمشده در آرزوی بانگ جرس
نه پرسشم را پاسخ‌، نه نالشم راگوشسپهرگوبی کر است و روزگار اخرس
سپهر، تلخی بارد به جان من گوبیکه پر شرنگ است این آبگینهٔ املس
به عمر خویش نشاندیم بیخ فضل و ادبولی دربغ که حنظل دمید ازین مغرس
زمانه بر تن ما شوخکن پلاس افکندبه جرم آنکه دریدیم جامهٔ اطلس
*‌* *
همیشه تا که بود جعد زنگیان پرتابهماره تا که بود انف چینیان افطس
همیشه تاکه بود مار همقرین با مورهماره تا که بود خار همنشین با خس
تن شریر به خاک و سرش به نوک سنانبنای ظلمش ویران و رایتش منکس