شمارهٔ ۱۳۸ - بهاریه و تشبیب
نگر به زلف و بنا گوش آن بت کشمیریکی ز ساده پرند و یکی ز سوده عبیر
دو پیشه دارد بر جان و دل دو طرهٔ اویکی گذارد بند و یکی نهد زنجیر
شگفتم آید زان دل در آن بر سمینیکی به طبع حدید و یکی به لطف حریر
برمن آمد آراسته به هم رخ و زلفیکی چو لیله مظلم یکی چو بدر منیر
بگفت چند بهم بر، من و تو بنشینیمیکی به رنج دچار و یکی به عشق اسیر
جواب دادم زان کم نژند شد دل و جانیکی ز گیتی ریمن یکی ز چرخ اثیر
ز رنج سیم و زر ایدون شده است چشم و رخمیکی به گونهٔ سیم و یکی به رنگ زریر
بگفت سوی چمن شو که سیم و زرگیرییکی ز چهرهٔ نسرین یکی ز دیدهٔ تیر
به باغ و بستان بینی نگارخانهٔ چینیکی پر از تمثال و یکی پر از تصویر
نهاده معجزهٔ خویش، موسی و داودیکی به شاخ درخت و یکی به روی غدیر
سرشگ ابر بهاری به آبگیر درونیکی است حلقهنگار و یکی است حلقهپذیر
برد شقیق و گل سرخ را به باغ و به راغیکی ز مرجان تاج و یکی ز عود سریر
همی بنالد رعد و همی بتابد برقیکی چو جان مخالف یکی چو تیغ امیر