گنج

شمارهٔ ۱۳۵ - مجلس چهاردهم

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ور۵۵ بیت
به بهارستان افتاد مرا دوش عبورجنتی دیدم بی‌حور و سراپای قصور
حوریان کرده رخ از فترت ایام دژمقصرها یافته از فرقت احباب فتور
سربسر یافته تبدیل به آیات عذابآن کجا بوده سراپای پر از آیت نور
ساحتی کایتی از روز سعادت بودیگشته تاریک‌تر از تیره‌شبان دیجور
زیر هر گلبن او جمع‌، هزاران عقربدور هر نوگل او گرد، هزاران زنبور
بلبلش نوحه گر از فرقت مردان شریفقمریش مویه گر از مرگ وکیلان غیور
آید آواز سلیمان ‌ ولی از ملک عدممی‌رسد بانگ مدرس ولی از عالم گور
فاخته کوکو گویان که کجا رفت بهارورشان‌ مویان مویان که کجا شد تیمور
هر سحرگاه بروبد ره و بیراه‌، نسیمبه امیدی که کند مؤتمن‌الملک عبور
جای کیخسرو بگرفته فلان گبر، به زرجای مستوفی‌ بنشسته فلان رند، به زور
بددلی جای دلیری و طمع جای گذشتسفلگی جای جوانمردی و غم جای سرور
همه پستی و دنائت همه نادانی و جهلهمه تزویر و تقلب همه تقصیر و قصور
روزها پرسه‌زنان در طلب روزی و شبدست بر گنجفه و گوش به تار و طنبور
همه با اجنبیان یار و زکشور بیزارهمه با سید ضیا جور و به ملت ناجور
بجز از نفع ندارند ز هستی مقصودبجز از پول ندارند به گیتی منظور
ز دو من قند و شکر لذت ایشان حاصلبه دو تا چرخ رزین همت ایشان مقصور
راست چون قحط و غلا در دل مردم مغضوبهمچو طاعون و وبا در بر ملت منفور
همه مخلوق سهیلی ز چه‌؟ از دزدی رایهمه مطرود خلایق ز چه‌؟ از نقص شعور
شهر مخروبه و مخروبهٔ ایشان آبادملک ویرانه و ویرانهٔ ایشان معمور
باد افکنده به بینی ز چه‌؟ از غایت عجبزنخ افشرده به غبغب ز چه‌؟ از فرط غرور
یاوهٔ تیه ضلالند و ز غفلت شمرندخویشرا موسی و این کاخ‌، تجلی گه طور
همه را گردن فربه همه را گنده شکماین یکی مستحق چاقو و آن یک ساطور
فرقه‌ای چون امل خویش طویلند و درازجرگه‌ای چون طمع خویش کلفتند و قطور
وطن از پنجهٔ یک‌... اگر جست‌، چه شد؟که درافتاد به چنگال گروهی مزدور
در بر شاه و رعیت همه کافر نعمتپیش سرنیزهٔ دشمن همگی عبد شکور
هر یکی گوید با خویش که‌، گر تنها منکیسه پر سازم از این معرکه باشم معذور
ازقضا جمله وکیلان همه این می‌گویندخاصه آنان که بر این قوم رئوسند و صدور
لاجرم جمله دوانند پی پختن نانچشم‌ها بسته و بگشوده دهان‌ها چو تنور
حیرتم من که چرا گشت سهیلی پامالزان که در پختن نان بود به‌غایت مشهور
مجلس چاردهم مجلس نان پختن بودحیف شد سعی سهیلی که نیامد مشکور
مثل است این که چهی گر به رهی حفر شودزودتر از همه حاضر فتد اندر محفور
آه از این مجلس و دولت که توگویی از غیبهمه هستند به ویرانی کشور مامور
به خدایی که بود هستی مطلق کاین ملکبا دو تن مرد خردمند شود دار سرور
لیکن افسوس که این جمع منافق نهلندکه کند صورتی از پرده اصلاح ظهور
همه مرعوب اجانب همه مغلوب طمعهمه دلال اعادی همه حمال شرور
کار بیرون شده از چاره ندانم باللهتا چه حد مردم این ملک حلیمند وصبور
این وکیلان که به فرمان ... بودندهمه ازعهد ششم جالس این مجلس سور
اینک از غفلت ما، ماه شب چارده‌اندتاکی افتد به محاق این مه منحوس شرور
این قصیده اگر از ری به خراسان افتداوستادان به رهی طعنه زنند از ره دور
آری از ری به خراسان نبرد زیرک شعرراست چون زیره به کرمان و به تبریز انگور
آن خراسان که درو بوده صبوری و حبیب این‌یک از پشت شهید آن‌دگر از نسل صبور
آن خراسان که درو بوده ادیب‌الادباثانی اثنین رضی‌الدین در نیشابور
ای خراسان تو به هر فترت و هر حادثه‌ایسپر ایران بودی به سنین و به شهور
جیش یونان را راندی توبه تیغ از ایرانخیل مروان را کردی تو به مردی مقهور
سربداران دلیر تو از ایران کندندریشهٔ دولت منحوس طغاخان تیمور
آل‌طاهر ز تو دادند به بغداد جوابآل لیث از تو گرفتند به شاهی منشور
آل‌سامان ز تو و دولت غزنی ز تو بودوز تو شهنامه بر اوراق ابد شد مسطور
نادر از نادره اقلیم تو برخاست که کردخاک ایران را خالی ز سه خصم مغرور
ای خراسان ز چه بنشسته و ساکت نگریتا به نام تو دوانند به هر گوشه ستور
زبن وکیلان که تو منشور وکالت دادینام دیرین تو شد پست الی یوم نشور
به جز از یک دو سه تن قادر و عاجز، باقیزان کسانند که شاید سرشان از تن دور
همه بی‌فضل و فضیلت همه بی‌علم و سوادهمه قلاش و بخوبر، همه الدنگ وشرور
همگی از اثر بی‌رگی و بی‌حسیبرده در عهد رضاشاه حظوظ موفور
بهر بی‌دردی و دلسردی و بی‌حسی خلقهست هریک را خاصیت صد من کافور
عجبم تا ز چه این سرد مزاجان خنکگشته مبعوثِ چنان قوم غیور محرور