شمارهٔ ۱۳۳ - تغزل
سنبل داری به گوشهٔ چمن اندرنرگس کاری به برگ یاسمن اندر
در عجبم زافریدگار، کزان رویلاله نشاند به شاخ نسترن اندر
ای صنم خوبرو به جان تو سوگندکم ز غم آتش زدی به جان وتن اندر
گاهی بی خویشتن شوم ز غم توگاه به پیچم همی به خویشتن اندر
سخت به پیچم که هر که بیند گوبدهست مگر کژدمش به پیرهن اندر
زار بنالم چنان که هرکس بیندزار بنالد به حال زار من اندر
روی تو درتاب تیره زلف تو، گوییحور فتاده به دام اهرمن اندر
دام فریبی است طرهات که مر او رابافته جادو به صدهزار فن اندر
صدشکن اندر دو زلف داری و باشدبندی پنهان به زیر هر شکن اندر
صدگره افتد بههردلی کهبه گیتیاستگرش به دلها کنند سرشکن اندر
چندکزان زلف بر ستردی، امروزمشگ نباشد به خطهٔ ختن اندر
زلف سترده مده به باد، که در شهرجادویی افتد میان مرد و زن اندر
جادویی اندر میان خلق میفکننیکو اندیشه کن بدین سخن اندر
جادوبی وگربزی چو شد همهجاییملک درافتد به حلقهٔ فتن اندر
چون گذردکارها به حیلت و افسونهیچ بندهدکسی به علم تن اندر
مردم نیرنگساز را به جهان درجای نباشد مگربه مرزغن اندر
زلفک تو حیلهسازگشت و سیه کارزانش ببرند سر بدین ز من اندر
قدتو چون راستی گزید، بهپیششسجده برم چون به پیش بت، شمن اندر
گر نکنی پیشه راستی و درستیراست نیایی به خدمت وطن اندر
ور نکنی خدمت وطن به تمامیعاصی گردی بحی ذوالمنن اندر
درخمت ار جان دهمخوشست، که مردنشیرین آید به کام کوه کن اندر
جوشم و خونابه گرم گرم ببارمهمچون مرغی به روی بابزن اندر