شمارهٔ ۱۳۱ - پائیز و زمستان
روان شد لشگر آبان به طرف جوببار اندرنهاده سیمگون رایت به کتف کوهسار اندر
نهان شد دامن البرز در میغ و بخار اندرتو گویی گرد کُه بستند پولادین حصار اندر
چو بر بستان کفن پوشید برف تندبار اندردرخت سرو بر تن کرد رخت سوگوار اندر
درختان لرز لرزان در میان جویبار اندربه پای هر درختی برگها گشته نثار اندر
خزانی برگ، هرسو توده چون زر عیار اندردمنده باد، همچون صیرفی وقت شمار اندر
بتابد خور ز بالا بر زمین زرد و نزار اندرچو زربن مغفر جنگی بهیجا از غبار اندر
بهر جویی یکی آیینه بنهاده به کار اندرغرابان بر سر آیینه چون آیینهدار اندر
شود باد خنک هر شب به بستان گرم کار اندربه جسم آبدان پوشد سلیحی آبدار اندر
فسرده غنچهها گشته نگون بر شاخسار اندرتوگویی لعبتان گشتند آویزه به دار اندر
در آن وادی که خوید آمد به زانوی سوار اندرکنون جز خشک خاری نیست فرش رهگذار اندر
به هرجا لشگر زاغان فرود آرند بار اندرفروبندد جلبشان بند بر پای هزار اندر
به باغ آیند زاغان شام گاهان صد هزار اندردرافکنده با بر تیره بانگ غارغار اندر
فرود آیند ناگاهان به بالای چنار اندرچنار بیبر از ایشان ز نو آید به بار اندر
سر هر شاخ پنداری بیندوده بقار اندرز هیبتشان به باغ، از باغ بگریزد هزار اندر
چمد رنگ از کمرگاهان به شیب رودبار اندرپرد کبک دری از تیغه سوی آبشار اندر
پلنگ از قله زی دامن شود بهر شکار اندرشبان مر گوسپندان را کند پنهان بغار اندر
به برف افتد نشان پای گرگان بیشمار اندربهبازی جسته درهم پنج پنج و چار چار اندر
بوادیها درون خرگوشکان جسته قرار اندرنهفته تن به زبر خاربن عیاروار اندر
نهاده برکتف دو گوش و خفته زیر خار اندرگشاده چشمها همچون دو لعل شاهوار اندر
به سویش ره برد تازی چو عاشق سوی یار اندرز خفتنگه برآهنجدش و افتدگیر و دار اندر
بدا بیچاره مسکینی به بدخواهان دچار اندربه قصدش مرگ بگشاده کمین از هرکنار اندر
**
بدین معنی یکی بنگر به احوال دیار اندردرافتاده به چنگ دشمنانی دیوسار اندر
تو گویی مرگ بگشاده به ایرانشهر، بار اندربه جان کشور افتاده گروهی گرگوار اندر
به دلشان هیچ ناجسته وفا و مهر بار اندرتوگویی کینهٔ دیرین به دل دارند بار اندر
دربغا کشور ایران بدین احوال زار اندردریغا آن دلیریها به چندین روزگار اندر
چه شد رستم که هرساعت بهدشت کارزار اندرگرامی جان سپر کردی به پیش شهریار اندر
برگودرز یل هفتاد پور نامدار اندربه میدان داده جان هریک به عز و افتخار اندر
ببین زی داریوش آن خسرو با اقتدار اندربه نقش بیستونش بین و آن والا شعار اندر
به بیم است از دروغی، چون به شهری گرگ هار اندربخواهد کز دروغ ایران بماند برکنار اندر
کنون گر بیند ایران را بدین ایام تار اندرچکد خونابهاش از مژگان اشکبار اندر
بدین کشور نهبینی جز گروهی نابکار اندرکزیشان جز دروغ و ملعنت ناید به بار اندر
امید راستگویی نیست یاری را بیار اندرز درویش و توانگر تا به شاه و شهریار اندر
شده گویی به ایرانشهر با عز و فخار اندرتبار اهرمن چیره به یزدانی تبار اندر
ز بیبرگی درافتاده به حال احتضار اندرجهانخواران به گرد او چو جوقی لاشخوار اندر
به ختم احتضار او نشسته به انتظار اندرکجا افتند در وی از یمین و از یسار اندر