شمارهٔ ۱۳۰ - بیخبر
ایخوش آنساعت کهآید پیک جانان بیخبرگویدم بشتاب سوی عالم جان بیخبر
ایخوش آنساعت کهجام بیخودی ازدست دوستخواهم و گردم ز خواهشهای دوران بیخبر
تا خبر شد جانم از اسرار پنهان وجودگشتم از قیل و مقال کفر و ایمان بیخبر
در نهاد آدم خاکی خدا داندکه چیستهست از این راز نهان جبریل و شیطان بیخبر
اهرمن از سجدهٔ انسان خاکی سرکشیدزان که بود از شعلههای عشق پنهان بیخبر
غرق حرمانیم و در سر نقش پنداری که یارچهره بگشاید مگر با لعل خندان بیخبر
مدعی دیدار خواهد بلهوس بوس و کنارعاشقان پاکباز از این و از آن بیخبر
کی برد فیض شهادت کشتهای کز قتلگاهجای گیرد در کنار حور و غلمان بیخبر
میرسد فضل شهادت رادمردی راکه هستدر رضا و لطف او از باغ رضوان بیخبر
در ره آداب رفتن هست شرط احتیاطورنه از فرجام این کارست انسان بیخبر
ای بسا زاهدکه دیوش در درون دل مقیمدزد در کاشانه مشغولست و دربان بیخبر
وی بسا آلوده دامان کز تجلیهای عشقاز نهادش سر زند خورشید تابان بیخبر
تا خبر داری ز خود،فرمانبری را کار بندپیش کز جانان رسد یک لحظه فرمان بیخبر
راز قرآن را ز صاحبخانه جویا شو که هستاز مراد میزبان بیشبهه مهمان بیخبر
آنکه از قرآن همان الفاظ تازی خواند و بسهم به قرآن کاو بود از راز قرآن بیخبر
ما در آتشخانه دیدیم آیت الله نورلیک از این معنی بود گبر و مسلمان بیخبر
جاهلان مغرور سعی خوش و لطفش کارسازابر و خورشیدند گرم کار و دهقان بیخبر
اینجهان جای توقف نیست خوشبخت آنکه اوچوننسیمی خوکذشت ازاین کلستان بیخبر
نیست یک جو ایمنی در قرب درگاه ملوکای خوش آن موری کزاو باشد سلیمان بیخبر
گر بهار آگه شد از قصد رقیبان دور نیستیوسف مصری نماند از کید اخوان بیخبر