شمارهٔ ۱۱۷ - در واقعهٔ بمباران آستانهٔ حضرت رضا (ع)
بوی خون ای باد از طوس سوی یثرب بربا نبی برگو از تربت خونین پسر
عرضه کن بر وی، کز حالت فرزند غریبوان مصیبتها، آیا بودت هیچ خبر؟
هیچ دانی که چه بودست غریبان را حالیا چه رفته است غریب الغربا را بر سر
چه گذشته است ز بدخواه، بر آن پور غریبچه رسیده است ز بیداد، بر آن نور بصر
چه رسیده است از این دیو نژادان شریربر حریم حرم پادشه جن و بشر
ستمی کردند اینان به جگرگوشهٔ توکه ز شرحش چکد از دیده مرا خون جگر
این قدر هست که سوی تو از این تربت پاکخاک خون آلود آرد پس از این، باد سحر
فلک آن مایه ستم کرد که در نیرو داشتای دریغا! ز جفای فلک استمگر
ای عجب! با پسران نبی و آل علیآسمان کینهٔ دیرین را بگرفت از سر
ای عجب! آل علی را کشد و از پس مرگمدفنش را کند از توپ عدو، زیر و زبر
نک بیایید و ببینید که در کاخ رضاتوپ ویرانگر روس است که افکنده شرر
بنگرید ایدون کاین بقعه و این پاک حریمقتلگاهی است که خون موج زند سرتاسر
ای نصارا تو چه گویی کس اگر آید بازبه کلیسا و کله باز نگیرد از سر
پس بیا لختی و بیداد عدو را بشنوپس بیا باز و زیارتگه ما را بنگر
بنگر باز که این خیره تمدن خواهانکرده آن کار که وحشی ننماید باور!
هشتصد مرد و زن از بومی و زوار و غریبداده جان از یورش لشکر روس کافر
نه مر ایشان را بوده است به سر شور نبردنه مر ایشان را بودست به کف تیر و تبر
همه واماندهٔ کید فلک افسونسازهمه سیلی خور جور فلک افسونگر
همه از بیم، پناهنده به دربار رضاهمه از دشمن، نالنده به پیش داور
بر چنین طایفهٔ بی گنه از چار طرفتیر باریدند آن طایفهٔ کین گستر
یکطرف مردان جان داده همه بیتقصیریک طرف نسوان افتاده همه بیمعجر
یک جماعت را قزاق فشرده است گلویکجماعت را سرباز شکسته است کمر
جسد کشته فتاده است به بالای جسدپیکر خسته فتاده است به روی پیکر
تیر باریده بر ایشان ز دو سو چون بارانتوپ غریده بر ایشان ز دو سو چون تندر
مادران بینی در ناله ز سوگ فرزندپسران بینی در گریه ز مرگ مادر
شوهران بینی جویان پی گم گشته عیالبانوان بینی پویان، پی نعش شوهر
ای عجب! روس همی گوید: چون فتنه گراناندر آن بارگه پاک نمودند مقر
والی ملک هم از کیفرشان عجز نمودزان سبب دادم من فتنه گران را کیفر!
ما همی گوییم این فتنه و این فتنه گرانخود نه از فتنه گریهای شما بود مگر
زر فشاندید از اول به سران اشرارتا که این فتنه به پا کرده شد از نیروی زر
هم از این روی در این حمله و کشتار بزرگفتنهسازان را اصلا نرسید ایچ ضرر
همه را راه گشادید ولی از این سویبی کسان را بگرفتند همه گرد اندر
ور همی گویید از این همه ما بیخبریمکاخ و مسجد را ویران ز چه کردید دگر
مفسد ار فتنه کند، کاخ رضا را چه گناهمار اگر حیله کند، باغ جنان را چه خطر
مسجد و کاخ اگر بوده مقام اشرارز چه گنبد را کردید خراب و ابتر
بقعه و کاخ رضا را ز چه غارت کردیدای همه راهزن و بدکنش و غارتگر
ای مسلمانان زین واقعه خون گریه کنیدکه نمودست رضا کسوت خونین در بر
ای زنان چادر نیلی به سر اندر بکشیدزانکه زهرا را نیلی است به سر بر چادر
از وهابی شد اگر کاخ حسینی ویرانشد ز قزاق عدو کاخ رضا ویرانتر
نه همانا نبد این کاخ همان کاخ رضاخانهٔ دین نبی بود که شد زیر و زبر
نه به گنبد خورد این آتش توپ بیدادبلکه بر قلب علی خورد و دل پیغمبر
ما اگر خانه خرابیم ز کسمان گله نیستکاین خرابی همه از ماست در انجام نظر
صاحب خانه اگر باز نبندد در خویشگلهای نیست اگر دزد درآید از در
چه گریز است ز ماهیت طبع بشریکه بدو گوییم از مال کسان بهره مبر
صعوه را گوییم از صید ملخ دست بدارباشه را گوییم از خون چکاوک بگذر
تو هم ای شاهین، کبکان را زین بیش مگیرتو هم ای شیر، غزالان را زین بیش مدر
گر چنین گوییم ای خواجه همانا که خطاستزانکه طبع حیوانی را این است گهر
گر ضعیفان را بر خویش حراست نبودبر در و برزنشان خیل قوی راست گذر
ای مسلمانان تا چند به وهم و به خیالای مسلمانان تا چند به بوک و به مگر
هرکه او از خود و از خانه حفاظت نکندنبود حافظ او نیز، خدای اکبر
نیست انسان را جز آنچه در او سعی نموداینچنین گفت پیمبر به همایون دفتر
پس تو چون رنج نبردی ز که می خواهی گنجپس توچون سنگ نکندی ز که میخواهی زر
مردم پاک دل هند به ما درنگرندگر ز تهران کند این چامه به کلکته گذر
بر آن سید بیدار دل دانشمندبر آن سید والاگهر دانشور
برآن راد علمدار سپاه اسلامبر آن راد هوادار اساس کشور
سید پاک جلالالدین فرزند رسولکه یکی پاک رسولی است به گفتار و به فر
دشمنان را قلم او همه تیر است و سناندوستان را سخن او همه قند است و شکر
راستی نامه نغز او، حبلی است متینکه به پیوستن او خلقی بگسسته ز شر
دادخواهی کند از اهل خراسان، آریدادخواه ما امروز جز او نیست دگر
کامها جمله فروبسته، زبان ها خستهجور بگشوده دهان از همهسو چون اژدر
نه یکی خامه که بنویسد درد درویشنه یکی نامه که بنیوشد حال مضطر
بر سر اهل خراسان اگر آتش باردنشود مردم شیراز از آن هیچ خبر
ور ببارد ز دو سو بر سر زنجانی تیغاردبیلی نکند سینه پی کینه سپر
وگر آواز کشد، شر طلب و مفسده جوستچیست مفسد را پاداش به غیر از خنجر
حالت ایران اینست به چنگال دو خصمتا چه سازد پس از این لطف خدای داور
اینچنین گفتم کاستاد ابیوردی گفت«به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر»