گنج

شمارهٔ ۱۱۸ - سفر نامه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ر۷۶ بیت
به‌شهر ری شدم از دشت خاوربدیدم کار ملک و کار کشور
بدیدم کشوری خالی ز مردمهمه دیوان فتاده یک به دیگر
دگرگونه شده کار ولایتنه مهتر مانده بر جای و نه کهتر
نه دیوان مانده و نه کار دیواننه لشکر مانده و نه میر لشکر
همه رعیت گدا و خانه ویرانهمه دهقان‌پریش و حال‌مضطر
تهی تخت جم از جمشید والاجدا تاج کی از دارای اکبر
نه برپا مانده ازکاوس بنگاهنه بر جامانده ازگشتاسب افسر
نشسته گرد بر دیهیم نادرفتاده زنگ در شمشیر سنجر
ربوده دیو ریمن خاتم ملکز انگشت سلیمان پیمبر
سپس زان دیو آن انگشتری راربوده مردمی از دیو بدتر
نه‌ در دلشان جوانمردی‌ سرشتهنه در گلشان خردمندی مخمر
ستم کرده به نام عدل و انصافگزر خورده به یاد قند و شکر
همه پاشان سزای بند و زنجیرهمه سرشان سزای گرز و خنجر
به‌ مشرب چون گدایان و به‌ منصبوزبرکشور و سالار لشکر
عبید خصم‌‌ گشتستند و ما راعبید خویش خوانند اینت منکر
بود شهر زنان اندر فسانهحدیثی یافه کردار و مشهر
مرا باور نیفتاد آن فسانهبلی افسانه کس را نیست باور
ولی در شهر ری امسال دیدمگواه گفتهٔ افسانه گستر
ازیرا روی از آنان تافتم زودچنان کاز ماده گرگان آهوی نر
عنان برتافتم سوی خراساندل آکنده ز خون و دیدگان تر
به طوس اندر شدم و آنجایگه راچنان دیدم که نتوان گفتش ایدر
ز طوس اندرگذشتم مردجوبانچنان چون آشیان جویاکبوتر
چو مادر مر مرا رح زی سفر دیدکلاب افشاند از آن دو تازه عبهر
مراگفت ای نهاده دل به‌محنتمگرت از آهن و سنگست پیکر
تو رفتی و من ایدر چشم بر راهبماندم تا تو کی بازآیی از در
چو اکنون آمدی لختی بیاسایمنه برخویشتن رنج مکرر
پس از غربت مکن غربت فراهمپس از هجران مخر هجران دیگر
بدو گفتم که مردان زمانهکز ایشان نام باقی مانده نی زر
به‌ محنت کارگیتی راست کردندنه با زلف کج و بالای دلبر
نگارا نازنینا، مهرباناتو خرم‌ باش و مگری زین‌ فزون‌تر
که کار ما یکی کار خداییستچنین بودست و این باشد مقدر
ببوسیدمش دست و روی و گفتمخدایت حافظ ای پر مهر مادر
همو رویم فرو بوسید و افشاندز مژگان صدهزاران گوهر تر
هنوزم ناله‌اش پیچیده درگوشکجا بد مر مرا بگرفته در بر
هنوز آن چشم سرخ و چهر محزونبه پیش دیده‌ام باشد مصور
هنوز آن مژگان اشک پالایمرا در دل خلد مانند نشتر
برادر را گرفتم اندر آغوشنهاده چهره بر رخسار خواهر
برون بردم ز خانه رخت و راندمبه دشت اندر کمیت کوه پیکر
تو گفتی خود که تنینی سیه بودبر آن تنین ده و دو پا و دو سر
ز پشت اندر دهان بگشوده چون غارنشسته من میان کامش اندر
روان رهوار من بردامن دشتخروشان و شتابان وگرانسر
که ناگه تندبادی تیره کرداروزید از دامن کهسار خاور
بسان لشکر بشکسته کز خصمگریزد، خاک افشاننده بر سر
برآمد از قفای باد ابریز دیوان گنهکاران سیه تر
زمین شد چون بساط سیم کارانهوا چون روی شاگردان مسگر
از آن صحرا به‌ نام ایزد گذشتمچان کز نیل‌، موسیّ پیمبر
شبی بگذاشتم در سخت سرماپناهیده در آتش چون سمندر
تو گفتی برف نمرود است وراندستدر آذر مر مرا چون پور آزر
سحر خورشید سر برکرد ازکوهبه کردار یکی زرینه مغفر
هوا خوش گشت و خوش گشتم من از آنرسولان امیر از هردو خوشتر
رسولانش بیاوردند رهوارهمی راندیم در وادی تکاور
مرا در زیر پا زیبا کرنگیهمه تن همچو دیبای مزعفر
ترات او به نرمی چون سماریسریع او به تندی چون کبوتر
زدوده سمش چون روئینه مطرقخم گردنش چون زرینه خنجر
فرو آویخته دم‌، ترکمان بافچو زلف مرد چینی یک به دیگر
سرینی چون سرین گور، فربیمیانی چون میان شیر، لاغر
چو از خرم دره خرم گذشتمکشن کوهی درآمد پیشم اندر
بنش در رفته در پهلوی ماهیسرش بگذشته از برج دو پیکر
چو بر آن تند بالا ژرف دیدمبراندام بر زبان «‌الله‌اکبر»‌
گذشتم زان کریوهٔ صعب و رستمازآن کم رفته بد یک چند برسر
بدیدم نغز و خرم سرزمینیچو فردوسی به دیدار و به منظر
مهین مرزی ز دادآباد و در ویخجسته مرزبانی دادگستر
امیری‌، نامداری‌، کامکاریکه درس نامداری کرده از بر
دلش چون سینهٔ دریا گشادهز دانش اندرو بسیار گوهر
ز میران و مهان چون او ندیدمبسی بنشسته‌ام با میر و مهتر
سخن گوید به تو چونان که گوییسخن گوید پدر با پور دلبر
مرا استاد شعر پارسی اوستبه نام ایزد، زهی استاد و سرور
بود در خانه‌اش بزمی و در وییکی خوان و در او هر چیز مضمر
ز شاهانه خورشهای گواراز شربت‌های دلخواه مقطر
ز رامش‌های پرویزی پیاپیز بخشش‌های محمودی مکرر
مهین‌پور امیر این بزمگه رابپاکرده پی سور برادر
امیر نامور مسعود بن صیدکه دارد از پدر دیدار و گوهر
زهی پیری که دارد این چنین پورفری چرخی کش است این گونه اختر
دره گز کز نهیب ظلم‌، شد زاردرو کار کشاورز و کدیور
کنون گر خطه‌ای آباد خواهیبیا در این ولایت نیک بنگر
که از تدبیر پور اوستادمبه‌بینی اندر او نعمای اوفر