گنج

شمارهٔ ۱۱۶ - فتح الفتوح

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۱۳۳ بیت
مکن حدیث سکندر که اندرین کشور«‌فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر»
جوان چو آید باطل شود فسانهٔ پیرعیان چو آید ویران شود بنای خبر
خبرگزافه بود گوش برگزافه منهفسانه بافه بود در فسانه رنج مبر
خبر دهند که اسفندیار بر درگنگچگونه برد سپاه وچگونه راند حشر
چگونه برد خشایارشا سپه به اروپچگونه کرد از آن تنگنای بحر گذر
خبر دهند که از خرد کشور یونانبه آسیای کبیر اندر آمد اسکندر
هم او در اول یک کارزارکرد و سپسبراند در همه‌جا بی‌منازعی لشکر
به مغزش اندر بد پویه ی جهان گیریبه نفع خویش همی کرد کوشش بیمر
به خیر خویش همی کرد کارهای بزرگکه نی رضای خدا بد در او نه خیر بشر
خبرنگاران نیز از فتوح ناپلئونبسی دهند نشان و بسی دهند خبر
که خود به نمسه و ایتالیا چگونه گذشتهمان به مصر چه کرد آن امیر نام‌آور
چگونه راند سپه در بسیط خطه ی روسبه مسکو اندر بر خیره چون فکند شرر
ولیک جهد بناپارت و آن کشاکش نیزبه قصد پادشهی بود، نی به قصد دگر
چنانکه مجلس جمهور را ز بن برکندبه کام خوبش برآمد به تخت ملک اندر
چو بود کوشش او خاصه ی بزرگی اوحدیث او بنه از دست و فضل او مشمر
بنه ز دست حدیث سپاهدار اروپبه سرگذشت سپهدار آسیا بنگر
ببین که این هنری مرد در زمانه چه کردز جهد وکوشش وتدبیر وهوش و رای وفکر
چومرد رای فزونی به نفع خوبش کندشگفت نیست اگر بر فلک فرازد سر
شگفتی و عجب آنجا است کافریده ی خاکبه رامش دگران چنگ در زند به خطر
به قصد خدمت ملت‌، به قصد یاری نوعهمی به خویش پسندد هزارگونه ضرر
بسان میر مظفر سپهبد اعظمکه آسمان فتوح است وآفتاب ظفر
اگر به منظرگوئی ستوده منظر اونشان نیکی طبع است و پاکی مخبر
اگر به همت گوئی دلیل همت اوستهرآنچه بینی و دیدی به سالیان اندر
اگر به دولت گوئی به نام دولت اویکی ره طبرستان سپار ونعمت بر
به هرکه بنگری اندر شمال ایران شهرهمه به درگه میرند بنده و چاکر
ز جان و دل همه این میر را پدر خوانندهزار تحسین بر این بزرگوار پدر
وگر ز اصل و گهر مرد را شرف خیزداز او که باشد فرخنده‌تر به اصل و گهر
ستوده جد گرامیش احمدبن شمیطگذاشت عمری در پیشکاری حیدر
بدانگهی که درآمد ز ترکتاز یموتبه هر کران خراسان هزار فتنه و شر
هزار خانه ی مظلوم را به غارت بردبه امر دشمن دین‌، ترکمان غارتگر
بتاخت این هنری مرد جانب گرگانچنانکه جانب نخجیر شیر شرزهٔ نر
ز باد تیغش چون آب‌، سرد ماند به جایعدو که بود به هرسو جهنده چون اخگر
اسیر، هرچه بد اندرکمندشان بگرفتدرم بداد و روان کرد سوی جای و مقر
گرفت عهد ز میران کوکلان و یموتکزین سپس نکشند ازکمند طاعت سر
سپس ببرد به پاداش خدمتی چونینز هرکرانه دعای شب و درود سحر
پس ازگزارش آن خدمت بزرگ، امیربه خدمت وطن مستمند بست کمر
چو دید حال وطن را ز جور خصم دژمچو دید روز وطن را ز روز مرگ بتر
وطن نه‌، غاری اندوخته به ذلت و جهلوطن نه‌، چاهی انباشته ز عجب و بطر
همه امیران بدکیش و ریمن و نستوههمه وزیران نادان و عاجز و مضطر
گشوده شاه ز یکسو به قصد ملت چنگچنانکه بازگشاید به قصد تیهو پر
به شهر تبریز اندر بساط دارا گیرسپاه دشمن از هر کرانه زورآور
ستاده تنها ستارخان و باقرخانبسان رستم دستان و طوس‌بن نوذر
بگفت هان نتوان بیش از این نشست به جایکه کار ملت مظلوم شد ز دست بدر
سپس به رشت روان گشت با سپاهی کشنفراشت رایت مشروطه اندر آن کشور
مبارزان دلیر و مجاهدان غیوردر آن دیار رسیدند بی‌حد و بی‌مر
امیر درخور هریک سلاح جنگ بدادهمان تکاور تازی و خنگ راه سپر
مخالفان بزرگ اندر آن دیار شدندز دست برد دلیران میر، کوفته سر
چو کار ساخته شد تیغ میر آخته شدبه قصد جستن پیکار و راندن کیفر
نخست جانب قزوین شتافت مرکب میرکه بود ویران از جورخصم زشت سیر
طلایه‌دار سپه پیش رفت و کار بساختببست دشمن و بگشود ره بر آن لشگر
سپاه میر درآمد به شهر، لیک چنانکه گفتی آمده در شهرکاروان گهر
همه به نظم درست و همه به خاطرپاکهمه همایون فال و همه نکو منظر
نه دست برده به تاراج خانهٔ مسکیننه سر کشیده ز فرمان ایزد داور
رسید میر و بیاراست مجلس ملیخطیب عدل فروخواند خطبه بر منبر
ز خائنان وطن چندتن به امر امیرشدند رانده از این خاکدان به‌ملک سقر
سپس به مرکز بیداد خواست کردن رویخدایگان امیران‌، امیر شیر شکر
چو شاه یافت کش انجام کار باز رسیدز راه حیله برآورد صورتی دیگر
مثال داد به مشروطه و آشکارا کردطریق سلم وفروبست راه بوک ومگر
چو دید ملت باز ایستاد و پای کشیدزجهل غره‌شد وعهد خودنبرد به سر
دگر ره از همه سو خواست جنبش ملیز هرکرانه عیان گشت شورش محشر
هم از کرانهٔ قزوین بساحت ری تافتسهیل رایت اسپهبد بلند اختر
وز آن حدود به میران بختیاری دادزجنبش خود وپیش آمد امورخبر
امیر دانا «‌سردار اسعد» اندر وقتزبلدهٔ قم زی ری برون کشید حشر
سپاه خصم هم آمد به کوهسارکرجکه بد به سختی مانند سد اسکندر
شگرف کوهی و در وی هزارگونه بلافراخ رودی و در وی هزارگونه خطر
در آن سپاهی با توپ‌های گردون کوببرآن گروهی با تیرهای خارا در
ز بیم توپ و درازای کوه و تنگی راهگمان نبدکه بر او برکند سوارگذر
ولیک لشکریان سپهبد پیروزچنان نبدکه در استند و افکنند سپر
به پیشتازی بیرون شدند مردی چندکه جنگ را همه بودند زاده از مادر
به پشتبانی اقبال و پیشتازی بختبه کوهسارکرج برشدند چالشگر
ازآن گروه قلیل آن سپه هزیمت یافتچو خیل پشه که جوید هزیمت از صرصر
وز آن گذر به «‌شه آباد» حمله آوردندمجاهدان چو به سوی هری سپاه تتر
از آن حدود هم آواره شد سپاه عدوهمه فکنده سلیح و همه گسسته کمر
سپاه میر درآمد زکوهسار برونبه سان سیل که آید زکوهسار به بر
سپاه دیلم پیش آمد از ره ایمنمجاهد لر گرد آمد از ره ایسر
مجاهدانی رزم‌آزمای و مردافکنمبارزانی پرخاشجوی و کندآور
همه به راه وطن داده جان خوبش ز دستهمه به یاد وطن کرده خون خویش هدر
همه دویده پی جستن حقوق بزرگبه چشم پیل دمان و به کام ضیغم نر
همه به طوع دویده به جانب پیکارنه بر طریقهٔ بیگار و طرزهای دگر
فتاد بر در ری کارزارهای بزرگکه تا نبیند مردم نیایدش باور
عدو ز دشت پراکنده گشت و شد سوی شهربهر گذرگه پرداخته یکی سنگر
همه به سنگر پنهان چو ابر در پس کوهتفنگشان همه چون برق و توپشان تندر
نشانده بر سر هرکوی‌، شاه کینه سگالکشیده از بر هر برج‌، خصم دیو سیر
هزار مرد و بهر مرد بر هزار سلاحهزار توپ و بهر توپ در هزار شرر
بهرکرانی فوجی پیاده حرب طرازبهر کناری جیشی سواره رزم سپر
سپاه ‌سلطنت آباد نیز از یکسومیان ببسته پی پاس شاه کین گستر
همه چو غولان نستوده کار و افسون سازهمه چو دیوان تیره‌روان و افسونگر
نخست میر جهانگیر قصد شهر نمودکه کار را کند آسان و جنگ را یکسر
مجاهدان سپاهان و جنگیان امیربتاختند دو رویه بشارسان اندر
بگفت جارچی توپشان بخیل عدوکه هان امیر است از راه لختی آن‌سوتر
نشسته میر به پشت هیون کوه گذارعقاب گفتی بر تیغ کوه جسته مقر
حسام آخته در دست بدره بار امیرچو بر کران کشن رود، شاخ نیلوفر
به جز حسامش کز خون خصم رنگین بودنداده نیلوفر بار، لالهٔ احمر
به چنگ رایتی میر بر درفش کبودچو ابر شامگهی بر سپهر بازیگر
امیر یکسو، سردار اسعد از یک سوبه خصم حمله نمودند وساختند عبر
سپاه میر تو گفتی که بود باد خزانعدوی دین‌، شجر خشک و جانش برگ شجر
بلی چو باد وزان بر وزد به شاخ درختازو نه برگ بماند به جای بازو نه بر
سپاه خصم هم اندر میان شارستانبه جیش میر فکندند توپ جان او بر
امیر راد در آن گیر و دار و هایاهویبه سوی مجلس کنکاش گشت راه سپر
برآن زمین مبارک بداد بوسه ز شوقگرفت درگه عالیش را ز جان در بر
که از چه زار و درم گشتی ای بهین مقصودکه از چه روی نهان کردی‌ای مهین دلبر
مرا به درگهت ای کاخ عدل آن نظر استکه هست حاجی محنت کشیده را به حجر
سپس به‌ جنگ برآورد دست و فرمان دادکه افکنند دلیران به جان خصم آذر
مجاهدان ز دو سو حمله اندر افکندندبه‌سوی خصم و بپا خاست شورش محشر
ز سهم تیر یلان گشت چشم کیوان کورز بانگ توپ گران گشت گوش گردون کر
ز برج‌های بلند وز کاخ‌های شگرففکند خصم به شهر اندرون زکینه شرر
ولی چو بود ستاره معین و بخت نصیرگزند نامد بر لشکر همایون فر
سه‌روز جنگ درافتاد و هم در آخر کارنصیب جیش سپهدار گشت فتح و ظفر
دو بهره کشته ‌شد از خصم و بهره‌ای خستهشدند بهرهٔ دیگر دوان به کوه و به در
بزرگ دشمن ملت هم از میان بگریختسپرد افسر و دیهیم ملک را به پسر
سپس نشست و کنکاشگاه با دل شادابا سران و امیران‌، امیر دین‌پرور
ز خائنان تبه کار لختی آوردندبه پالهنگ فروبسته دستشان یکسر
به امر مجلس عالی به حکم دین قویمشدند بدکنشان چوب دار را زیور
بلی درخت خلافی که کاشتند از پیشبرست و دار شد و مرگ تلخ داد ثمر
ایا سپهبد پیروز جنگ دولت یارز مهتران جهان نیست با توکس همبر
به مهتران جهان نسبت تو می نکنمکه هرصفت که کنم هست نسبتی منکر
همان تو را به تو نسبت کنم از آنکه تو راکسی همال نباشد به عادت و به سیر
امیر رزمی و در رزم‌ها نهاده نشانوزیر جنگی و در جنگ ها نموده اثر
بدین همایون فتحی که کرده‌ای امروزبه روزگار شدی شهره و به دهر سمر
شنیده‌ام که پس از فتح مصر، ناپلئونبه‌سوی شاه‌همی خواست کآورد عسکر
در آن زمین تهی قلعه‌ای رسیدش پیشکه پاسبان نبد افزونش از هزار نفر
به گرد قلعه سپه برنشاند و سنگر خاستبه جنگ دست گشود آن سپهبد صفدر
به چند روز، درانداخت جنگ و کوشش کردنیافت بهره در آخر به غیر خون جگر
بدان سپاه فراوان و آن شکوه و جلالز برگشودن یک‌ حصن دست شست آخر
تو با سپاهی اندک شدی به مرکز ملککه بد ز فتح وی اندیشه عاجز و مضطر
سپه کشیدی زی ری که سالیان درازکسی به گرد وی اندر نکرده بود گذر
به هر نشیبی فوجی ستاده چون عفریتبه هر فرازی توپی کشیده چون اژدر
به نیم روز شکستی سپاه و بستی خصمکه خیره ماند در آن گیر و دار، وهم و فکر
اگر شکار امیران بود گوزن و غزالتو باز شاه شکاری و میر شیر شکر
توئی که ساعد بیداد را شکستی سختتوئی که مجلس اسلام راگشودی در
در آفرین تو اینک بهار مدح سراییکی چکامه بیاراست همچو عقد درر
به نام‌، نامهٔ «‌فتح‌الفتوح‌» خواند او رافرو نگاشته نام سپهبدش به زبر
بدان طریق بگفتم من این قصیده که کفت«‌فسانه کشت وکهن شد حدیث اسکندر»