گنج

بخش پنجم - قسمت اول

۲ بیت
گر ندارم از شکر جز نام بهرآن بسی بهتر که اندر کام زهر
آسمان نسبت به عرش آمد فرودورنه بس عالی است پیش خاک تود
بد کردم و اعتذار بدتر ز گناهچون هست در این عذر سه دعوی تباه
دعوی وجود و دعوی قدرت و فعللاحول و لا قوه الا بالله
از حال خود آگه نیم لیک اینقدر دانم که توهر گاه در دل بگذری، اشکم ز دامان بگذرد
خوش آن که از تو جفائی ندیده می گفتمفرشته خوی من آیا ستمگری داند؟

حکیمی گفت: اگر خواهی پروردگارت را بشناسی، بین خود و گناه دیواری آهنین نه.

پیش از آن که عشق تو بدل خانه کند، دل من سخت خالی بود و تنها ذکر حق قرارش می بخشید

تا آن که اشتیاق وی را خواند و دل نیز لبیکش گفت. و دیگرش نبینم که کوی ترا ترک گوید.

اگر دروغ گویم یا آن که بدنیا بغیر تو شادمان شوم، امید که هجرانت مبتلایم کند.

نیز اگر بی تو، چیزی در این سرزمین ها، چشمم را سوی خود کشد.

اگرم خواهی بوصل رسان و گرم خواهی به هجران مبتلا دار. دل من جز ترا نشاید.

ما بی خبر از نظاره بودیمجان رفت و خبر نکرد ما را
عشق آمد و صبر از دل دیوانه برون رفتصد شکر که بیگانه از این خانه برون رفت
وای به روزگار من در تو اگر اثر کندناله و آه نیم شب، گریه صبحگاهیم

زمانی گوسفندانی به غارت گرفته، با گوسفندان مردم کوفه آمیخت. یکی از زاهدان از خوردن گوشت خودداری کرد و پرسید: میش چند سال زنده می ماند؟ گفتند: هفت سال. وی هفت سال لب به گوشت نزد.

سلیمان بن داود (ع) وصیت کرد: جز طعام نیکو مخورید و جز کلام نیکو مگوئید.

عابدی گفت: اگر یک قرص نان حلال بدست آورم، بسوزانمش و گردش کنم تا بیماری خویش با آن درمان سازم.

شیخ جنید به شیخ علی بن سهل اصفهانی نوشت: از مراد خویش ابوعبدالله محمد بن یوسف بناپرس: که بر مراد خویش کامرواست؟ وی پرسید و شیخ پاسخ داد: والله غالب علی امره.

از سخنان سمنون محب است که: اولین گام وصال حق آن است که بنده از نفس خویش دور شود و اولین گام وی در هجران پروردگار آن است که به نفس خویش بپیوندد.

دامان خرابات نشینان همه پاک استتر دامنی ماست که تا دامن خاک است
گرد سر میگردم امشب شمع این کاشانه راتا بیاموزم طریق سوختن پروانه را
مردم از محرومی و شادم که نومید از تو ساختتلخی جان کندنم امیدواران شما
به گرد خاطرم ای خوشدلی، چه می گذریکدام روز مرا با تو آشنائی بود؟
ای اهل شوق وقت گریبان دریدن استدست مرا به سوی گریبان که می برد؟
قطع امید من کند دم بدم از وصال خودتا نکنم دل حزین شاد به انتظار هم
برخاطرم غباری ننشیند از جفایشآئینه ی محبت، زنگار برنتابد
ای مردگان ز خاک یکی سر به در کنیدبر حال زنده بتر از خود نظر کنید
حزنی این عشق است نی افسانه چندین شکوه چیست؟لب به دندان گیر و دندان بر جگر نه باک نیست
بی درد دل حیات چو ذوقی نمی دهدآسودگان به عمر خود آیا چه دیده اند
حسن، دعای تو گر مستجاب نیست مرنجتو را زبان دگر و دل، دگر دعا چه کند؟
نصیبم گشته چندان تلخکامی بعد هر کامیکه ممنونم ز گردون گر به کام من نمی گردد
شبها تو خفته، من به دعا کز تو دوربادآه کسان که بهر تو در خون نشسته اند
زنده در عشق چه سان بود نصیبی، مجنونعشق آن روز مگر این همه دشوار نبود؟
تلخ باشد زهر مرگ اما به شیرینی هنوزمی‌تواند تلخی هجران ز کام من برد
ز شورانگیز خالی گشته حاصل دانه اشکمکه مرغ وصل هرگز گرد دام من نمی‌گردد
چنان زهر فراقی ریختی در ساغر جانمکه مرگ از تلخی آن گرد جان من نمی‌گردد
غم زمانه خورم یا فراق یار کشمبه طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟
بگذشت بهار و وا نشد دلاین غنچه مگر شکفتنی نیست؟
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشمنبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم
ساکنان سر کوی تو نباشند به هوشکآن زمینی است که از وی همه مجنون خیزد
به عاشقان جگر چاک چون رسی اهلی؟به یک دو چاک که در جیب پیرهن کردی
به جز هلاک خودش آرزو نباشد هیچکسی که یافت چو پروانه ذوق جانبازی
به غمم شاد شوی می‌دانمغم دل با تو از آن می‌گویم
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایمما را به سخت جانی خود این گمان نبود
ای غایب از دو دیده چنان در دل منیکز لب گشودنت به من آزار می‌رسد
یکسر مو دلت سفید نگشتهیچ مو در تنت سیاه نماند
ای حسن توبه آن گهی کردیکه تو را قوت گناه نماند