سخن گرچه هر لحظه دلکش تر استچو بینی خموشی از آن بهتر است
در فتنه بستن دهان بستن استکه گیتی به نیک و بد آبستن است
پشیمان زگفتار دیدم بسیپشیمان نگشت از خموشی کسی
شنیدن زگفتن به ار دل نهیکزین پر شود مردم از آن تهی
صدف زان سبب گشت جوهر فروشکه از پای تا سر همه گشت گوش
همه تن زبان گشت شمشیر تیزبخون ریختن زان کند رستخیز
نور خدا بردمد از خوی خوشمو به سپیدی کشد از بوی خوش
مکرم اگر چند کشد جور دهرهم دهد از منفعت خویش بهر
در که شکستند نه باطل شودسرمه ی چشم و فرح دل شود
مردمی از مردم بی رو که دیدروی در آئینه ی زانو که دید
خاقانی را مپرس کز غمایام چگونه میگذارد
جو جو ستد آنچه دادش ایامخرمن خرمن همی سپارد
نیز از اوست:
عذر داری بنال خاقانی
کاهل کم داری آشنا کمتر
دشمنانت زخاک بیشترند
دوستانت زکیمیا کمتر
وقت غنیمت شمار
ورنه چو فرصت نماند
ناله کرا داشت سود
آه کی آمد بکار
در آغوشش کشیدم و از بوی عطرش سرمست شدم، عطری که ببوی شاخ نورسته ای میمانست که نسیم سیرابش کرده باشد.
سرمست گشتم اما نه از خمر، بل شراب دهان وی سرمستم کرد.
زیبائی، تمام، غلام حلقه بگوش اوست. و از آن است که دلها اسیر خود کرده
ملامتگران پس از آن که عشق کار خویش با من کرد، بسراغم آمدند هر چند من نه انکار عشق میکنم، نه پایانش می بخشم، بگذار ملامتگر هر یاوه ای میخواهد بگوید.
مهربانا، بخدا سوگند که تا زمانی که تو زنده ای رامش بخود نخواهم دید، از آن پس نیز اگر قرار است زنده بمانم، بگذار با هوای دوست باشد و نیز اگر از شوق او بمیرم، خود مراد من است.
خدایا زخوانی که از بهر خاصانکشیدی نصیب من بینوا کو؟
اگر می فروشی، بهایش که داده است؟و گر بی بها میدهی، بخش ما کو؟
غم فزونی گرفت و محنت فراوان شد بخدا سوگند، مرا به عشق نیازی نبودی
این زمان اگر آشنائی را بینم، شرمسار گردم، چرا که اشک بر دیدارش پیشی می گیرد.
ای یاران که با هجران خویش، مرا دیگرگون کردید، دیگرم قدرت جفایتان نمانده است.
به مبتلای خویش وصالی ارزانی دارید. اینک عمر است که میگذرد و حال من چونان گذشته است.
پیامبرانی که نامشان در قرآن آمده است، بیست و پنج پیامبراند: محمد (ص)، آدم، ادریس، نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، یوسف، ایوب، شعیب، موسی، هارون، یونس، داود، سلیمان، الیاس، الیسع، زکریا، یحیی، عیسی و ذوالکفل بنظر بیشتر مفسران.
امام فخر رازی در تفسیر کبیر نقل کرده است که متکلمان اتفاق نظر دارند که کسی که از ترس جزا یا بطمع ثواب عبادت یا دعا کند، عبادتش صحیح نخواهد بود، و دعایش مقبول نخواهد شد.
این معنی را هنگام تفسیر آیه ی: «ادعواربکم تضرعا و خفیه » آورده است و نیز در اوایل تفسیر سوره ی فاتحه بقطع گفته است: اگر نمازگزار گوید بجهت ثواب یا گریز از جزا نماز می گزارم، نمازش باطل است.
نیشابوری هنگام تفسیر این آیه: «ولاتلمزوا انفسکم و لاتنابزوابالالقاب » بذکر پاره ای از اوصاف حجاج پرداخته و گفته است، یکصد هزار کس را بتدریج کشته است و به زندانش هشتاد هزار مرد و سی هزار زن را یافته اند که بر سی و سه هزارتنشان هیچ عقوبتی واجب نبود.
آفتی نبود بتر از ناشناختتو بر یارونیاری عشق باخت
یار را اغیار پنداری همیشادئی را نام بنهادی غمی
این چنین نخلی که قد یار ماستچون که ما دزدیم نخلش دار ماست
این چنین مشکین که زلف میرماستچون که بی عقلیم آن زنجیره ماست
صوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنند
آنکه از دست روح قوت خوردکی نمک سود عنکبوت خورد
زالکی کرد سر برون زنهفتکشته خود چو خشک دید بگفت
ای همه آن تو، چه نو چه کهنرزق برتست هر چه خواهی کن
شیخ اوحدالدین کرمانی راست:
آن کس که صناعتش قناعت باشدکردار وی از جمله ی طاعت باشد
زنهار طمع مدار الا زخداکاین رغبت خلق نیم ساعت باشد
جور کم به زلطف کم باشدکه نمک بر جراحتم پاشد
جور کم بوی لطف آید از اولطف کم محض جور زاید از او
لطف دلدار اینقدر بایدکه رقیبی از او به رشک آید
در خانه دلم گرفت از تنهائیرفتم به چمن چو بلبل شیدائی
چون دید مرا سر و سهی سر جنباندیعنی به چه دلخوشی به بستان آئی
هر که سخن را به سخن ضم کندقطره ای از خون جگر کم کند
باده نی در هر سری شر می کندآنچنان را آنچنان تر می کند
گر بود عاقل نکوتر می شودور بود بد خوی بدتر می شود
لیک چون اغلب بدند و بد پسندبر همه می را محرم کرده اند
حکم غالب راست چون اغلب بدندتیغ را از دست رهزن بستدند
مجموعه ی کونین به آئین بستنکردیم تفحص ورقا بعد ورق
حقا که نخواندیم و ندیدیم در اوجز ذات حق و شؤون ذانیه حق
خاقانیا به تقویت دوست دل مبندور غصه و شکایت دشمن جگر مخور
بر هیچ دوست تکیه مزن کو به عاقبتدشمن نماید و نبرد دوستی به سر
گر دوست از غرور هنربیندت نه عیبدشمن به عیب کردنت افزون کند هنر
ترسی طعن دشمن و گردی بلند نامبینی غرور دوست شوی پست و مختصر
پس دوست دشمن است به انصاف بازبینپس دشمن است دوست به تحقیق درنگر
گر عقلت این سخن نپذیرد که گفته اماین عقل را نتیجه ی دیوانگی شمر
محقق تفتازانی در شرح کشاف پیرامن این آیه از سوره ی نساء «و اذا قیل لهم تعالوا الی ما انزل الله » گوید: بنی حمدان شاهانی بودند با سیماهائی زیبا، زبانهائی فصیح، دستانی بخشنده و بین ایشان ابوفراس در بلاغت و اسب سواری و شجاعت و فضل بر دیگران پیشی داشت.
آن چنانکه صاحب بن عباد - که خدایش رحمت کناد - درباره ی او گفت: شعر بشاهی شروع و به شاهی دیگر ختم شد، یعنی امرؤالقیس و ابوفراس.
وی در ادب به کمال رسیده بود و زمانی که در جنگ اسیر رومیان شد، اشعاری لطیف سرود که به رومیات مشهور است. شعر زیر - که از شنیدن بقوبقوی کبوتری بر درختی الهام یافته - از همان اشعار است:
آن هنگام که کبوتری نزدیک من نوحه سر داده بود،
گفتمش همدما آیا زحال من آگاهیت هست؟
ای پناه مشتاقی ! امید که هرگزت هجران مبتلا نکند
و هرگزت غمان روزگار بدل منشیند.
همدما! زمانه با ما بانصاف همی نبود
نزدیک شو تا غمانمان را قسمت کنیم
آیا شود که اسیری لبخند زند و آزاده ای بنالد؟
و یا شود که غمگنی ساکت ماند و برامشی نوحه سردهد؟
راستی را، دیده ی من از تو بگریستن سزاوارتر است
هر چند که اشک مرا بحوادث بهائی گزاف است
شعر وی در این جا به پایان می رسد و غرض از استشهادش آوردن واژه ی تعالی بکسرلام است که صحیح آن تعالی بفتح لام است.
امیر خسرو دهلوی در ارج شناسی گردهم آئی یاران سروده است:
گر آسایشی خواهی از روزگارجمال عزیزان غنیمت شمار
به جمعیت دوستان روی نهپراکندگان را به یکسوی نه
به دوری مکوش ار چه بدخوست یارکه دوری خود افتد سرانجام کار
اگر جامه تنگ است پاره مکنکه خود پاره گردد چون گردد کهن
مزن شاخ اگر میوه تلخ است نیزخود افتد چون پیش آیدش برگ ریز
چو لابد جدائی است از بعد زیستبه عمدا جدا زیستن بهر چیست؟
کجا بودی ای مرغ فرخنده پیچه داری خبر از حریفان حی؟
به شادی کجا می گذارند گامسفر تا چه جای است و منزل کدام؟
فغان زان حریفان پیمان گسلکه یک ره زما برگرفتند دل
کی بود که سر زلف ترا چنگ زنمصد بوسه برآن لبان گل رنگ زنم
در شیشه کنم مهر و هوای دگراندر پیش توی ای نگار برسنگ زنم
دور از درت ای شکر لب سیمین براز رنج تن و درد دل و خون جگر
حالی است که گر عوض کنم با مرگشچیز دگرم نهاد باید بر سر
فرخ آن ترکی که استیزه نهداسبش اندر خندق آتش جهد
چشم خود از غیر و غیرت دوختههمچو آتش خشک وتر را سوخته
گرپشیمانی بر او عیبی کندآتش اول در پشیمانی زند
هر چه از وی شاد گردی در جهاناز فراق او بیندیش آن زمان
زآنچه گشتی شاد بس کس شاد شدآخر از وی جست و همچون باد شد
از تو هم بجهد تو دل بر وی منهپیش کو بجهد تو پیش از وی بجه
تا سگان را وجوه پیدا نیستمشفق و مهربان یکدگراند
لقمه ای در میانشان اندازکه تهی گاه یکدگر بدرند
هر بلاکاین قوم را حق داده استزیر آن گنج کرم بنهاده است
لطف او در حق هر که افزون شودبی شک آن کس غرقه اندر خون شود
دوستان را هر نفس جانی دهدلیک جان سوزد اگر نانی دهد
فلک دون نواز یک چشم استآن یکی هم به فرق سر دارد
هر خری را که دم گرفت به مشتمی نداند که دم خر دارد
می برد تا فراز کلمه ی خویشبیندش دم چو دست بردارد
بر زمینش زند که خرد شودخردیگر بجاش بردارد
این جهان بر مثال مرداری استکرکسان گرد او هزار هزار
این مرآن را همی زند مخلبآن مراین را همی زند منقار
آخرالامر بگذرند همهوز همه بازماند آن مردار
هر چه داری در دل از مکر و رموزپیش ما پیدا بود مانند روز
که بپوشیمش زبنده پروریتو چرا رسوائی از حد میبری
لطف حق با تو مداراها کندچون که از حد بگذری رسوا کند
دعوی خدمت کنی با شهریارخود زعشق خویش باشی بی قرار
گرچه خود را سخت بخرد می کنیدر حقیقت خدمت خود می کنی
چند خواهی بود مرد ناتمامنه بد و نه نیک نه خاص و نه عام
هر چند گهی ز عشق بیگانه شومبا عافیت آشنا و همخانه شوم
ناگاه پری رخی بمن برگذردبرگردم از این حدیث و بیگانه شوم
از همو نقل است که بجنازه ای حاضر شد، حاضران از او درخواستند که میت را تلقین گوید. وی چنین خواند:
گر من گنه جمله جهان کردستملطف تو امید است که گیرد دستم
گفتی که به وقت عجز دستت گیرمعاجز تراز این مخواه کاکنون هستم