گنج

بخش پنجم - قسمت دوم

۱ بیت
پاک بازم آرزوی دل نمیدانم که چیستاین که مردم وصل میگویند، حیرانم که چیست

ابوسهل صعلوکی صوفی گفته است: آن کس که پیش از هنگام صدر نشیند، خود موجب خواری خویش شده است. نیز گفته است: کسی که آرزومند حالی چون حال دردمندان است، پا از گلیم خود برون نهاده است.

یکی از بزرگان صوفیه گفته است: تصوف علتی چون سرسام است که آغازش هذیان است و پایانش آرامش. نیز اگر تواند، آدمی را گنگ کند.

شیخ عارف، مجدالدین بغدادی گفت: زمانی پیامبر (ص) را بخواب دیدم و پرسیدم: ای پیامبر بو علی سینا را چه میگوئی؟ فرمود: مردی بود که میخواست بیواسطه ی ما به خدا رسد. دست حجابش کردیم و به آتش افتاد.

گر کسب کمال می کنی، میگذردور فکر محال می کنی، میگذرد
دنیا همه سر بسر خیال است خیالهر نوع خیال می کنی میگذرد
هر چند شب آزرده تر از کوی توایمپیش از همه کس روز دگر سوی توایم
جان به بوسی میخرد آن شهریارمژده ای عشاق آسان گشت کار
ابذلوا ارواحکم یا عاشقینان تکونوافی هوانا صادقین
در جوانی کن نثار دوست جانرو «عوان بین ذلک » را بخوان
پیر چون گشتی گران جانی مکنگوسفند پیر قربانی مکن
هر که در اول نسازد جان نثارجان دهد آخر به درد انتظار
از بس که شکستم و ببستم توبهفریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغرامروز بساغری شکستم توبه
از هر چه نه از بهر تو کردم، توبهور بی تو غمی خورم، از آن غم توبه
و آن نیز که بعد از این برای تو کنمگر بهتر از آن توان، از آنهم توبه
دارم دلکی غمین بیامرز و مپرسصد واقعه در کمین بیامرز و مپرس
شرمنده شوم اگر بپرسی عملمای اکرم اکرمین بیامرز و مپرس
در راه یگانگی نه کفر است و نه دینیک گام زخود برون نه و راه ببین
ای جان جهان، تو راه اسلام گزینبا مارسیه نشین و با خود منشین
من نگویم زین طریق آمد مرادمی تپم تا از کجا خواهد گشاد
سر بریده مرغ هر سو می تپدتا کدامین سو دهد جان از جسد
مردنت اندر ریاضت زندگی استرنج این تن روح را پایندگی است
هان ریاضت را بجان شو مشتریچون سپردی تن به خدمت جان بری
هر گرانی را کسل خود از تن استجان زخفت دان که در پریدن است
من زدیدگی لقمه ای بندوختمکف سیه کردم دهان را سوختم
یوسفم در حبس تو ای شه نشانهین تو از دست زنانم وارهان
زاری یوسف شنو ای شهریاریا بر آن یعقوب بیدل رحم آر
ناله از اخوان کنم یا از زباندور افتادم چون آدم از جنان
ای عزیز مصر و در پیمان درستیوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او یکی خوابی ببینزود والله یحب المحسنین
جان شو و از راه جان، جان را شناسیار بینش شو نه فرزند قیاس
مزد مزدوران نمی ماند بکارکان عرض وین جوهر است و پایدار
سر غیب آن را سزد آموختنکو زگفتن لب تواند دوختن
جوش نطق از دل نشان دوستی استبستگی نطق از بی الفتی است
دل که دلبر دید کی ماند ترشبلبلی گل دید کی ماند خمش
لوح محفوظ است پیشانی یارراز کونینت نماید آشکار
پنج وقت اندر نمازت رهنمونعاشقان را فی صلوه دائمون
نه ز پنج آرام گیرد آن خمارکه در آن سرهاست نی پانصد هزار
نیست زرغبا میان عاشقانسخت مستسقی است جان عاشقان
در دل عاشق بجز معشوق نیستدر میانشان فارق و مفروق نیست
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشقجز روت ندید هیچ رو در خور عشق
چندان که رخت حسن نهد بر سر حسنشوریده دلم عشق نهد بر سر عشق
افتاده حکایتی در افواهکایینه سیاه گردد از آه
این طرفه که آه صبحگاهیزآیینه ی دل برد سیاهی
ای نفس دمی مطیع فرمان نشدیوز کرده ی خویشتن پشیمان نشدی
صوفی و فقیه و زاهد و دانشمنداین جمله شدی ولی مسلمان نشدی
گرَش ببینی و دست از ترنج بشناسیروا بود که ملامت کنی زلیخا را

هنگامی که لیلی رخ در نقاب خاک کشید، مجنون به قبیله ی وی آمد و نشان از گورش خواست. کسی ننمودش. براه افتاد و بهر گوری که میگذشت، مشتی از خاکش می بویید، تا آن که خاک گور وی را بویید و آن را شناخت و چنین سرود:

میخواستند گور وی را از عاشق پنهان کنند، اما بوی خوش تربتش نشان از گور او داد.

و آن قدر این بیت را تکرار کرد که جان بداد و در کنار وی بخاکش سپردند.

زنی عرب بر گور پدر خویش ایستاد و گفت: ای پدر، عوض فقدان تو نزد خداست و اسوه ی مصیبتت پیامبر. سپس گفت: پروردگارا، بنده ی خویش را که از توشه ی آخرت دستی تهی دارد، و فراشی پرشرر، و از آنچه در دست بندگان است بی نیاز است و بدانچه در دست تتست نیازمند، نزد خود فرودار.

تو تنها پروردگاری هستی که آرزومندان بر درت فرود آیند و تهی دستان به فضلت توانگر شوند و گنه کاران در وسعت رحمتت آرام گیرند.

پروردگارا! بگذار ما حضری که او از تو همی گیرد، رحمت تو بود، و فراشی که می ستاند، بهشت تو بود . . . سپس بگریست و براه خویش رفت.

این دغل دوستان که می بینیمگسان اند گرد شیرینی
تا طعامی که هست مینوشندهمچو زنبور بر تو می جوشند
تا به روزی که ده خراب شودکیسه چون کاسه ی رباب شود
ترک صحبت کنند و دلداریدوستی خود نبود پنداری
بار دیگر که بخت باز آیدکامرانی ز در فراز آید
دوغ بایی بپز که از چپ و راستدر وی افتند چون مگس در ماست
راست گویم سگان بازارندکاستخوان از تو دوست تر دارند
کم گریز از شیرو اژدرهای نرزآشنایان ای برادر الحذر
ای کمان و تیرها بر ساختهصید نزدیک و تو دورانداخته
آنچه حق است اقرب از حبل الوریدتو فکنده تیر فکرت را بعبد
هر که دور اندازتر او دورتروز چنین گنجی بود مهجورتر
فلسفی خود را در اندیشه بکشتگو بدو، کو را سوی گنج است پشت
جاهدوافینا بگفت آن شهریارجاهدواعنا نگفت ای بی قرار
ای بسا علم و ذکاوات و فطنگشته رهرو را چو غول و راهزن
در گذر از فضل و از جلدی و فنکو زخدمت دارد و خلق حسن
بهر آن آورد خالقمان برونما خلقت الانس الایعبدون
کاف کفر ای دل بحق المعرفهخوشترم آید زفای فلسفه
زآنکه این علم لزج چون ره زندبیشتر بر مردم آگه زند
هر که نبود مبتلای ماهروینام او از لوح انسانی بشوی
دل که فارغ باشد از مهر بتانلته ی حیضی به خون آغشته دان
سینه ی فارغ ز مهر گلرخانکهنه انبانی است پر از استخوان
کل من لم یعشق الوجه الحسنقرب الرحل الیه و الرسن
یعنی آن کس را که نبود عشق یاربهر او پالان و افساری بیار
پیوسته زمن کشیده دامن دل تو استفارغ زمن سوخته خرمن دل تواست
گر عمر وفاکند، من از تو دل خویشفارغتر از آن کنم که از من دل تو است
ای روی تو فردوس برین دل منروزان و شبان، غمت قرین دل من
گفتم مگر از دست غمت بگریزمعشق تو گرفت آستین دل من

خدایارش باد، مهار خیش در کفش چه زیباست

گوئی ستاره ی زهره است که چند گامی پیش از او ثور چشم براه طلوع سنبله است.

دولت اگر دولت جمشیدی استموی سفید آیت نومیدی است
صبح برآمد چه شوی مست خواب؟کز سر دیوار گذشت آفتاب
رفت جانی به تغافل بسرجای دریغ است، دریغی بخور
گم شده ای هر که چو یوسف بودگم شدنش جای تاسف بود
فارغی از قدر جوانی که چیستتا نشوی پیر ندانی که چیست
گرچه جوانی همه چون آتش استپیری، تلخ است و جوانی، خوش است
شاهد باغ است درخت جوانپیر شود، برکندش باغبان
شاخِ تَر از بهر گل نوبر استهیزم خشک از پی خاکستر است