گنج

غزل شمارهٔ ۱۰

عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبودنوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود
کارکنان سپهر، بر سر دعوی شدندآنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود
حاصل ما از جهان نیست به جز درد و غمهیچ ندانم چراست این همه رشک حسود
نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریاپردهٔ تزویر ما، سد سکندر نبود
نام جنون را به خود داد بهائی قرارنیست به جز راه عشق، زیر سپهر کبود