غزل شمارهٔ ۱۱
نگشود مرا ز یاریت کاردست از دلم ای رفیق! بردار
گرد رخ من، ز خاک آن کوستناشسته مرا به خاک بسپار
رندیست ره سلامت ای دل!من کردهام استخاره، صد بار
سجادهٔ زهد من، که آمدخالی از عیب و عاری از عار
پودش، همگی ز تار چنگ استتارش، همگی ز پود زنار
خالی شده کوی دوست از دوستاز بام و درش، چه پرسی اخبار؟
کز غیر صدا جواب نایدهرچند کنی سؤال تکرار
گر میپرسی: کجاست دلدار؟آید ز صدا: کجاست دلدار؟
از بهر فریب خلق، دامی استهان! تا نشوی بدان گرفتار
افسوس که تقوی بهائیشد شهره به رندی آخر کار