گنج

شمارهٔ ۶۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۳۱ بیت
طالع پیروز بختی ، مایۀ نیک اختریآسمان کامگاری ، آفتاب سروری
رسم دانی ، ملک سازی ، رزم جویی ، خسرویپیشوای روزگاری ، پادشاه کشوری
شمس دولت ، زین ملت کهف امت ، شه طغانآنکه نیکو همت او گشت از بدها بری
آن خداوندی که جمشید دگر در حشمت اوستامر او چون امر جمشیدست بر عالم جری
ای شهنشاهی که جمشیدی ، از آن معنی که هستآدمی فرمان بر تو ،همچو دیو و چون پری
نادران ملک بودند اردوان و اردشیراردوان دیگری ، یا اردشیر دیگری
چون کمان در دست گیری مایۀ سعدی ، شهامایۀ سعدست چون در فوس باشد مشتری
خسروی را همچو شخصی ، کامگاری را دلیکامگاری را چو جانی ، خسروی را پیکری
فرق شاهی را چو عقلی ، نور دانش را دلیایمنی را همچو حصنی ، رستگاری را دری
کارساز سعد چرخی ، کیمیای دولتیبر سر اقبال تاجی ، بر تن دولت سری
مایۀ اثبات کامی ، عین نفی اندهیمر سخارا چون سرشتی ، مر وفارا گوهری
شیر همت پادشاهی ، شیر هیبت خسرویشیر گیری ، صف پناهی ، ببر خویی ، صفدری
فکرت ما درخور تو چون ستاید مر ترا ؟ز آنکه تو در فکرت ما از ستایش برتری
در جهان گر وحی جایز بودی اندر وقت مابر حقیقت مر ترا جایز بدی پیغمبری
گرز سد اسکندر رومی چنان معروف شدکمترین فرمان تو سدی بود اسکندری
نیزه از بیم تو لرزانست تا با نیزه ایخنجر از سهم تو ترسانست تا با خنجری
ای شهنشاه ، ای خداوند ای کریم بن الکریمجان من داند که اندر نور جانم زیوری
عالم علمی ولیکن پادشاه عالمیاختر فضلی ولیکن کارساز اختری
قدر دیهیم و نگینی ، جاه ملک و حشمتیفخر شمشیر و سنانی ، عز تخت و افسری
ای خداوندی ،که ایامت نماید بندگیوی شهنشاهی ، که افلاکت کند فرمان بری
گر بر آزادان بر افتد ، شهریارا ، عقدبیعچون من و بهتر زمن در ساعتی سیصد خری
پس ز اقلیمی باقلیمی بدست و خط خویشبنده را فرمان دهی و اندر سخن یادآوری
از کدامین چشم ، شاها ، از تفاخر بنگرم ؟کین نه قدر چون منی باشد چو نیکو بنگری
عنصری در خدمت محمود دایم فخر کردزانکه دادش پاره ای در شعر فتح نودری
خواست گفتن : من خدایم در میان شاعرانکز خداوندم چنین فخری ، رسید از شاعری
اندرین میدان فخر اکنون بتو مر بنده راستگو درین میدان فخر آی ار تواند عنصری
ای خداوندی ، که اندر خاور و در باختربر چو تو شاهی نتابد آفتاب خاوری
ای شهنشاهی ، که اندر روزبار و روز رزماز سیاست موج دریایی و سوزان آذری
از چو تو شاهی اگر لافی زنم از افتخارنیست لافی بر گزاف و نیست فخری سرسری
تا سپهر چنبری هرگز نگیرد طبع خاکتا نپاید جرم خاک اندر سپهر چنبری
ملک بادت بی قیاس و عمر بادت بی کرانتا زعمر و ملک خویش اندر جوانی برخوری