گنج

شمارهٔ ۶۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۵۷ بیت
ای شکسته تیره شب بر روی ، روشن مشتریتیره شب بر روی روشن مشتری در ششتری
از شکر بر نقره داری دانۀ یاقوت سرخوز شبه بر عاج داری حلقۀ انگشتری
زلف مشکین تو پنداری که آزر بر نگاشتبر گل سوری ز سنبل شکلهای چنبری
گر نگاریدست زلفت چون نگارد مر ترایارب این زلف مسلسل ایزدی یا آزری ؟
گر نه از بهر میان تو ببایستی همینامدی در خلقت فرزند آدم لاغری
بوسه ای بخشی و زو صدبار بر گیری شمارصد هزاران بد کنی ، روزی بیک بد نشمری
ور بیندیشم بدل کین خوی بد تا کی بود ؟آستین بر روی گیری ، آب مژگان بستری
گر بنام سخت ، خوش خندی و گویی : زارنالور بگریم زار، نندیشی و گویی : خون گری
ای جهان آرای ماهی ، کز رخ و زلفین توخاک گردد سیم سیما ، بادگردد عنبری
گر پری در حلقۀ زلفین مشکینت بودگم شود در حلقۀ زلفین مشکینت پری
بوستان چهری و عرعر قامتی ، ای نوش لببوستان بر چهره داری ، زان بقامت عرعری
بوی عنبر خوار شد زان زلفک عنبر فروشآب عبهر تیره شد زان چشمکان عبهری
چون قدح گیری در ایوان زیور هر مجلسیچون زره پوشی بمیدان رینت هر لشگری
خوبی از ایوان شاهنشاه ایران بگذردچون تو در ایوان شاهنشاه ایران بگذری
بوالفوارس خسرو ایران طغانشه ، آنکه زوست از عدو ایام خالی وز فتن ملکت بری
شمس دولت ، کهف امت ، زین ملت ، شاه شرقمایۀ عدل و ثبات ملک و قطب سروری
روز بزم از چهرۀ او نور خواهد آفتابروز رزم از بازوی او سعد جوید مشتری
مهر او گویی که جان را دانش آموزد همیپرورد جان تو دانش ، چون تو مهرش پروری
مدحت او رامش افزاید ، بزرگی پروردچون درو الفاظ رانی ، یا معانی گستری
ای شهنشاهی که از بهر جناغ اسب توهمچو افعی پوست اندازد پلنگ بربری
از نهیب کوه آهن آب گردد روز جنگگر تو آهن پوشی و بر کوه آهن بگذری
بحر آتش موج داری نام ، تا با جوشنیابر گوهر بار داری نام ، تا با ساغری
هر زمانی فکرت اندر مدح تو حیران شودیا چو فکرت بی قیاسی ، یا ز فکرت برتری
طالب حاجات زواری،تو تا با خامه ایقابض ارواح اعدایی ، تو تا با خنجری
حمله بی جوشن بری ، کز زخم خود با جوشنیجنگ بی مغفر کنی ، کز جنگ خود با مغفری
از طبایع پیکری چون پیکر تو نامدستگر زجان پیکر تواند بود ، از جان پیکری
نیستی حاتم ، ولیکن بزم را چون حاتمینیستی حیدر ، ولیکن رزم را چون حیدری
در سر همت بقایی،در بر قوت دلیدر روان ملک نوری ، بر تن دولت سری
رای تو انجم توانست ، ار چه چون نامردمیهمت تو بر سپهرست ، ار چه با ما ایدری
اختیار روزگاری ، افتخار دولتی رهنمای آسمانی ، سازگار اختری
با کفایت هم نژادی ، با هنر هم پیشه ایبا بزرگی همرکابی ، با خرد هم گوهری
از جلالت آسمانی وز کفایت انجمیاز لقا باغ بهشتی وز سخاوت کوثری
دستگیر بی کسانی ، چارۀ بیچارگانناصر دین خدایی ، شادی پیغمبری
عالم آبادست تا تو پادشاه عالمیکشور آسوده است تا تو شهریار کشوری
خواست اسکندر بخاور جستن آب حیوةبست روز و شب عنان با آفتاب خاوری
هاتفی آواز داد آخر که : ای بیهوده جویآن به آید کاندرین مقصود گیتی نسپری
اندرین معنی ترا رنج سفر ناید بکارآب حیوان زاید آتش ، گر بآتش بنگری
نام تو از بس که گردد در جهان اسکندرستنی ، معاذالله ، نمی گویم که : تو اسکندری
شغل ملکت را قوامی ، علم دین را قوتیاصل دانش را ثباتی ، عین حق را داوری
دولت تو ملک سازد ، هیبت تو صف دردپادشاه ملک سازی ، شهریار صفدری
از سخاوت موج آبی وز شجاعت آتشیگاه بخشیدن سحابی ، گاه هیبت تندری
انجم سعدی و در گردون ملکت انجمیگوهر فخری و در دریای دانش گوهری
گر بود با عمر زینت ، عمر ما را زینتیور بود با روح زیور ، روح ما را زیوری
شهریارا ، بنده اندر موجب فرمان توگر تواند کرد بنماید ز معنی ساحری
هر که ببیند ، شهریارا ، پند های سند بادنیک داند کاندرو دشوار باشد شاعری
من معانی های او را یاور دانش کنمگر کند بخت تو ، شاها ، خاطرم را یاوری
خسروا، جانم نژند و تنگ دل دارد همیزیستن در بی نوایی ، بودن اندر یک دری
سرد و سوزان اندر آمد باد آذر مه ز دشتتیره گون شد باغ آزاری ز باد آذری
زعفران روید همی در باغ زین پس روز و شب خردۀ کافور سازد در هوا بازیگری
زاغ بر شاخ چنار اکنون منادی بر کشد چون فرو آسود بلبل بر گل از خنیاگری
گر بزر جعفری دستم نگیری ، خسروابی نوایی ها و سرماها خورم من جعفری
ور نگیرد بخشش تو سرسری کار مراسر بر آرم ، رنج گیتی را شمارم سر سری
گر بسازد بخشش تو کار چاکر ، خسروابیش کس را در جهان با کس نباشد داوری
دفتر مدح تو اندر پیش بنهم روز و شبخانه بفروزم بآتش ، پر کنم کوی از پری
داستانی سازم اندر مدح تو ، کز نظم اوبهره سازد خوبکاری ، مایه گیرد دلبری
تا نگردد شاخ نیلوفر ببستان زر نابتا نگردد زر ناب اندر صدف نیلوفری
دولت و نعمت ، خداوندا ، قرین بادا تراتا ز دولت ملک سازی ، تا ز نعمت بر خوری